زرتیات انجمن نجاست از زبان یک اسکیزوفرن پریشان‌باف

 




«قصیده‌‌ای در وفات خویشتن»، یکی از «زرتیات»! به‌ظاهر انتیک و عتیقه‌ی یغمایی است. هدف از این پریشا‌ن‌سرایی‌های صدمن یک غاز یا به‌قول خودش زرتیه و زرتیات [با پوزش پیشاپیش از کاربرد مکرر این واژه‌ی موهن و نامتعارف]، این است که برای خوش‌آیند خامنه‌ای، سیخی به تن شرحه شرحه و بر دار کشیده‌ی مجاهدین فروکند و صله‌ی مداحی‌اش را دریافت نماید.

لولیدن دوباره‌ی جناب اسکیزوفرن پریشان‌باف، بعد از پرکشیدن دریغ‌ناک «دکترمنوچهر هزارخانی» و «رحمان کریمی»، همان سناریویی است که پیشتر در مورد «سرهنگ بهزاد معزی» به مصرف رسیده و شکست خورده بود. اکنون در تلاشی عبث، بازمصرف می‌شود.

«سفله شاعر»، در زیر عبای بوناک ملا با تکرار اکابری «الف ابن، اب نبن، که آ ابن من الابن ابینا» خوب آموخته است که برای خدمت به استبداد از هر نوع، باید رهبری و ارزش‌های یک جنبش را هدف گرفت. بگذریم از این که به قول فردوسی «نژاد از دو کس دارد این نیک پی»! از یک طرف با خامنه‌ای و من تبع، در مغازله است، از طرف دیگر ننگ و ذلت «درود بر محمدرضاشاه»! را یدک می‌کشد  و مانند سربازان بدنام، « رضاشاه روحت شاد»! به هوا می‌پراکند. این هم یک دلیل متقن برای اثبات این واقعیت که استبداد ـ چه نوع شاهنشاهی و چه نوع شیخنشیخی آن ـ نیروی انقلابی، ملی و اصیل را برنمی‌تابد.

باز طبق آموزه‌های «آملا»! در شهر قصه‌ی زنده یاد بیژن مفید، «الف دو زبر ان،  دو زیر ان و دو پیش ان… ان ان ان»، هر لنگ و لگد انداختنی به مجاهدین، این سلسله جنبانان قیام و براندازی در ایران، رابطه‌ی مستقیم با دست کشیدن به سر و ریش مقام عظمای ولایت دارد و برعکس

گناه شاعران و نویسندگان، مردمی، شرافتمند، اصیل، انقلابی و پیشرو ایران مانند منوچهر هزارخانی و رحمان کریمی این است که بی هیچ روی گرداندنی به پشت، بی اندک اعتنایی به وسوسه‌ی خناس عمامه‌دار،  بر عهدشان به آزادی وفادار ماندند. آنها در هیچ شرایطی تن نه به استبداد شاهی آلودند نه به استبداد شیخی. حرمت و سوگند قلم را چنان که باید پاس داشتند. قرار گرفتن در چنین زروه‌ای از افتخار و شرافت، باید غوکان  ماندآب‌های عفن ولایت خامنه‌ای را به هرزه‌درایی وادارد.

به‌طور خاص، تنها گناه منوچهر هزارخانی، این بود که زندگی و مرگ خود را با «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو» تفسیر کرد و رقم زد. 

گناه بزرگ او این بود که به جای زندگی خرچنگی، یا جا خوش کردن در زیر خزه‌ها و جلبک‌ها و لغز خواندن برای نیروی پیشتاز جان برکف و نان شبه شاعری و نویسندگی خوردن، کمال خود را در حل شدن در آزادی می‌جست.

او «قهرمان مستقر، قهرمان حرفه‌ای یا کسی که نان قهرمانی گذشته‌اش را می‌خورد نیز قبول نداشت. قهرمان را فقط در حین عمل قبول داشت، آن هم نه به عنوان موجودی مافوق دیگران و دارای قدرت و فضائل آسمانی. بلکه در وجودش از دیگران متمایز می‌شود و در جنبش و حرکت، نه در سکون و انزوا» (از کتاب «جهان بینی ماهی سیاه کوچولو»)

گناه بسیار بزرگ و نابخشودنی «وجدان تابناک فرهنگ و ادبیات ایران» این بود که اعتقاد داشت «همیشه در مقابله یا رویارویی با خطر است که طبیعت و جوهر واقعی هر کس محک می‌خورد و عیار خلوصش معلوم می‌شود».

از روی همین اعتقاد بود که پی می‌بریم یکی در پرداخت بهای آزادی، جزیی از آزادی می‌شود، دیگری برای به‌در بردن جان کثیف خود از کوران مبارزه‌ی انقلابی، هزار رطب و یابس به هم می‌بافد و در سقوط به اسفل‌السافلین مرزی نمی‌شناسد. تا آنجا سقوط می‌کند که طلب همسر و فرزند و حسرت‌به‌دلی‌های دوران جوانی و آرزوهای ناکام کودکی و آرامش جلبکی شهر و دیار خود را نیز از مجاهدین و رهبری آنان می‌کند. گویا اگر رهبری مجاهدین نبود، او الآن عمر نوح داشت و صاحب اهرام ثلاثه و گنج‌های خسرو پرویز بود! برای توجیه و مشروع جلوه دادن خیانت و بریدگی متعفن و مهوع خود، [و البته برای تبرئه‌ی  شاه و شیخ] تمام ارزش‌ها از پیامبر و امام حسین گرفته تا خدا و قرآن و آخرت و اراده و انتخاب و مسئولیت‌‌پذیری و پاسخگویی انسان را زیر سوال می‌برد و رذیلانه به ناموس کلمات می‌تازد و آنها را از محتوای واقعی خود تهی می‌سازد. این همان جنایتی است که خمینی در تاریخ معاصر ایران آن را باب کرد.

لمپنیسم شرم‌آور و هرزه‌درایی غیرقابل تصور و ناگنجیدنی در فرهنگ بشری، مجازات اتودینامیک کسی است که در اوج آگاهی به آگاهی خود خیانت می‌کند.  

زنده‌یاد، رحمان کریمی، او و امثال او را چه خوب شناخته بود:

«من در گذشته جدال و نزاع سیاسی بسیار دیدم. حزب توده با نیروی سوم و زنده یاد خلیل ملکی و آنان با حزب توده. گروه اوباشان فاشیست وابسته به دربار که نام خود را حزب سومکا گذاشته بودند با حزب توده و این حزب که امروز در اوج رسوایی‌ست با زنده یاد مصدق و جبهه ملی اما در آن مصاف‌های نباید تا حد سقوط اخلاقی که امثال یغمایی‌ها دارند، ندیدم. سومکایی‌ها واقعا اوباشانی بودند که اونیفورم هیتلری اس‌اس‌ها به تن می‌کردند و عربده‌کش خیابان‌ها می‌شدند. ولی همانان در شعارهای خود هرز‌گی نمی‌کردند.» (از مقاله‌ی «ما اهانت به ارزشهای والای مقاومت و میهنمان را برنمی‌تابیم»)

عفت کلام و پایبندی به سوگند قلم اجازه نمی‌دهد به هرزنامه‌ی «سفله شاعر» استناد کنم. عاقل را اشارتی کافی است. اما اگر او گمان می‌‌کند که در فقدان منوچهر هزارخانی و رحمان کریمی، می‌تواند به جفتک و جفنگ خود بیفزاید باز به بیراهه می‌رود. اگر فکر می‌کند می‌تواند با دستکاری در تاریخ، هم‌کاسه‌گی خود را با کاسه‌لیسان خامنه‌ای و سگان زنجیری وزارت کتمان نماید، به‌ تعبیر «پلنگ پیر تاریکی شکار»، آب گندیده در هاون می‌کوبد!‌

ارزش‌های نهادینه شده از سوی مسعود رجوی در این جنبش دیگر متعلق به یک فرد نیستند. این ارزش‌ها راه خود را از سازمان پیشتاز به قلب جامعه باز کرده و اکنون به فرهنگ مقاومت در برابر استبداد جرار دینی تبدیل شده‌اند. جنبش دمکراتیک مردم ایران پس از گذار از این همه آزمایش، اکنون تا بدان حد هوشیار و بالغ شده است که می‌تواند گفته‌ها و نوشته‌های خائنان درهم‌شکسته و هرزه‌درا را کالبدشکافی کرده و در پساپشت آن دست‌های خونچکان خامنه‌ای را بیرون بکشد.

دست حماران عمامه‌‌دار و بی‌عمامه از ساحت ادبیات و فرهنگ ایران و شاعران و نویسندگان آن کوتاه. از این به بعد پاسخ هرزه‌درایی‌های این‌چنینی بی‌‌اغماض خواهد بود.

اگر گناه آنان و گناه تمام ما، پیروی از مسعود رجوی و وفاداری تمام‌قامت به او، برای براندازی استبداد دینی است، هزاران بار به این گناه اعتراف و افتخار می‌کنیم.

زهی گناه! زهی انتخاب! زهی شرف! زهی  افتخار!




علیرضا خالوکاکایی

۳ فروردین ۱۴۰۱

برگرفته از سایت ایران افشاگر 

ارسال یک نظر

0 نظرات

Pagination Scripts Facebook SDK Overlay and Back To Top