بهار را بگو
دختران قبیلهی من
از ساقههای شکستن، شکفتن میآغازند
آنان مادران شجاعت توفاناند
با لهجهای از قصیل سادهی شبنم
فردا را آواز میدهند
در برق چشمانشان
غروری به قداست انتقام موج میزند
برای شکفتن شیههی باروت
ثانیهها را
بیدار میشمارند
بر جنازهی سوگهایشان
امید، با علامت پیروزی
لبخند پارو میکند
بهار را بگو
پیش از دمیدنت، هزار بار تو را دمیدهاند.
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
۲۸ اسفند ۱۴۰۱




0 نظرات