کتاب «جهان پساجنسیت: نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین» کالبدشکافیِ یک «رخداد» تاریخ معاصر است که در آن، مفاهیم سنتی قدرت، جنسیت و بدن در کورهی یک انقلاب ایدئولوژیک ذوب شدند تا انسانی نو بنا شود.
این کتاب با عبور از مرزهای فمینیسم کلاسیک، استدلال میکند که رهایی واقعی زن، نه در «سهمخواهی از قدرت موجود»، بلکه در «واژگونسازی منطق قدرت مردسالار» و بنا کردن یک نظم نوین نهفته است.
چرا نگارش این کتاب یک ضرورت است؟
در دوران بنبست نظریههای رهاییبخش، این اثر با تکیه بر آرا متفکرانی چون آلن بدیو، میشل فوکو و ژولیا کریستوا، بحث تازهای را میگشاید. کتاب به ما میگوید که رهایی، نه نتیجه و دستاورد نهایی یک جنبش، بلکه «شرط آغازین» هر مبارزهی راستین است.
محورهای کلیدی کتاب:
چرا فمینیسم لیبرال و انقلابهای بزرگ قرن بیست در رهایی انسان شکست خوردند؟
چگونه میتوان از «تقدیر بدن» و «نامِ پدر» عبور کرد و سوژهای پساجنسیتی آفرید؟
بازتعریف قدرت نه بهمثابهی سلطه، بلکه بهمثابهی مسئولیت و فدای آرمانی.
بررسی انقلاب ایدئولوژیک بهعنوان شکافی در تاریخ که امکان جهانی دیگر را فراهم کرد.
مقدمه کتاب
تاریخ اندیشه همواره شاهد لحظاتی است که در آن، یک «رخداد»[1]، مختصات حقیقت را جابهجا میکند. این لحظات «گسست[2] معرفتشناختی» نامیده میشوند؛ زیرا در آنها نظم نمادین کهن فرومیریزد و زبانی نو برای توصیف انسانیت خلق میشود.
فلسفهی مدرن، با تمام ادعای نفی سنت، در لایهی زیرین خود همچنان وفادار به همان بنبست پدرسالارانهای باقی ماند که سوژگی را با «اقتدار مرد» گره میزد. این در بارهی رادیکالترین نظریات رهاییبخش نیز صادق است.
لیبرالیسم،آزادی را در تملک و فردیت خودخواهانه دید. مارکسیسم، رهایی را به توزیع ابزار تولید فروکاست، ولی هیچیک جرئت نکردند بپرسند: اگر مفهوم «قدرت» و «فردیت» آلوده به منطق تملک جنسیتی باشد چه عواقبی خواهد داشت.
فمینیسم مدرن و پستمدرن، با وجود گشودن افقهای جدید، در آستانهی یک اقدام متهورانه متوقف ماندند. «جودیت باتلر»، مفهوم جنسیت را واسازی کرد و اعلام نمود: جنسیت یک تقدیر بیولوژیک نیست، بلکه برساختهای است که میتوان آن را از طریق کنشهای رادیکال و واژگونساز، به چالش کشید و بازتعریف کرد. [3] اما یک سؤال اساسی همچنان حلناشده باقی ماند: چگونه میتوان ساختاری بنا کرد که در آن «زن بودن» نه یک مطالبه، بلکه «بنیان حقیقت» باشد؟
تجربهی انقلابهای کلاسیک-از ۱۷۸۹ فرانسه تا ۱۹۱۷ روسیه- کافی بود تا دریابیم که جابهجایی طبقات، اگر با جابهجایی کانون جنسیت همراه نباشد، تنها به بازتولید استبداد در اشکال جدید میانجامد.
این کتاب به سراغ رخدادی میرود که در طبقهبندیهای مرسوم، «نامناپذیر»[4] مانده است: «انقلاب ایدئولوژیک» در سازمان مجاهدین خلق ایران.
این پدیده، نه یک اصلاح حقوقی، بلکه یک «انقلاب وجودی»[5] است. در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، زن، دیگر سهمی از قدرت نمیخواهد، بلکه خود به «معمار منطق نوین قدرت» تبدیل میشود. مرد، برای اولین بار در تاریخ، مجبور میشود از «پیلهی جنسیت سلطهگر» خویش خارج شود تا طعم انسانیت ناب را بچشد. این رخداد، که در سختترین شرایط تبعید و مبارزه شکل گرفت، اعلام پایان «پیشاتاریخ پدرسالاری» و ورود به «جهان پساجنسیت» است.
این کتاب برای فهم آن لحظهی نابی نگاشته شده است که در آن «زن»، «تاریخ» و «قدرت» رهاییبخش، نه در اتاقهای فکر آکادمیک، بلکه در کوره گداختهی یک نبرد رهاییبخش، از نو نوشته شدند. بنابراین پیش و بیش از آنکه کوششی برای ثبت کرونولوژیک وقایع (تاریخنگاری سنتی) یا ترسیم یک مانیفست دگم سیاسی برای مداخله در معادلات مرسوم قدرت باشد، فراخوانی است به بازخوانی جهان؛ جهانی که در پس نقابهای فریبنده و شفافیت کاذب مدرنیته، همچنان در فضای متراکم و تاریک کهنالگوهای سلطه، تنفس مکانیکی خود را ادامه میدهد. ما بر لبهی گسستی ایستادهایم که در آن، «انسان رها»، فارغ از تقدیر بیولوژیک، شروع به خلق جهانی دیگر میکند.
انسان رها، سوژهای است که با یک «نفی بزرگ» قدم به عرصهی تکوین میگذارد؛ نفی تمام تعیینهای پیشینی. این سوژه نه محصول وراثت است و نه اسیر تربیت؛ بلکه محصول «انتخاب رادیکال» خویش است. در پارادایم این کتاب، انسان رها کسی است که توانسته پیوند میان «هویت» و «جنسیت» را بگسلد و خود را نه بهعنوان یک «زن» یا «مرد»، بلکه یک «ارادهی معطوف به آزادی» بازتعریف کند.
عطف به آنچه نوشته شد، نگارنده بر نقطهای از تلاقی تاریخ مکث میکند که در آن، ما با «کایروس»[6] یا همان لحظهی استثنایی و گسست روبرو هستیم؛ لحظهای که در آن یک ایدهی نوین، نه مانند یک نظریه در کتابخانهها، بلکه بهمثابهی یک امر واقع[7] بر صحنه ظاهر شده و انسداد فلسفه و سیاست را به مبارزه طلبیده است: انقلاب ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق ایران به پیشگامی تئوریک و عملی مریم رجوی.
نکتهی شگفتانگیز این است که این نوزایی، نه در کرسیهای دانشگاهی متروپولها و نه در قلب کانونهای قدرت جهانی، که در یک سازمان انقلابی بهوقوع پیوسته است؛ در فضایی انباشته از تبعید، انزوا، طرد و محاصره. این انقلاب به پرسشی بنیادین پاسخ داده است که از قرن نوزدهم و آغاز عصر روشنگری تاکنون، در هزارتوی نظریات بیپاسخ مانده بود:
آیا این امکان هستیشناختی وجود دارد که زنان نه بهمثابهی «ابژهی مطالبهگر» که همواره سهمی از ساختار موجود طلب میکنند، بلکه بهعنوان «کانون مولد معنا» و «سوژهی بنیادین تغییر» ظهور کنند؟[8]
در اینجا بحث ما از یک جابهجایی ساده در سلسلهمراتب نیست، سخن از تغییر ماهیت «قدرت» است. آیا میتوان به ساختاری سیاسی اندیشید که در آن، عاملیت[9] زنانه، نه در حاشیه، بلکه در قلب محرکهی نظام معنایی قرار گیرد؟
ماحصل اینکه سخن در اینجا حتی ایجاد برتری سیستماتیک برای زنان و حذف مردان نیست، منظور کنار گذاشتن کلیشههای جنسیت و جنسیتزدگی چه در مردان و چه در زنان برای دستیابی به یک موقعیت برابر در دنیای انسانی است.
نگارنده در این اوراق، به دنبال آن است که ثابت کند جهان آینده، نه از دل بازتولید ساختارهای قدرت، بلکه با ویران کردن آن ساختارها در درون جان آدمی ساخته خواهد شد.
این کتاب، روایت نسلی است که تصمیم گرفت دیگر هرگز به جبر تاریخ و جامعه سر نسپارد و خود، موتور محرک تغییری شود که معیار آن، نه «تملک»، بلکه آزادسازی انرژیها و فداکاری رهاییبخش است.
پانوشت: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] بنا بر تعریف آلن بدیو، رخداد (Event)، چیزی است که در وضعیت موجود «ناممکن» جلوه میکند، اما ناگهان رخ میدهد و تمام منطق قبلی را بیاعتبار میسازد. انقلاب ایدئولوژیک بهعنوان یک رخداد، نظمی را در میان یک جنبش مبارز مستقر کرد که با هیچیک از معیارهای سنتی قدرت و سیاست قابل پیشبینی نبود.
[2] گسست (Rupture)، انقطاع ناگهانی در پیوستگی زمان و معنا نامیده شده است. گسست لحظهای است که در آن «بدیهیات» جهان کهنه (مانند ضرورت سلطهی مرد یا تقدیر خانواده) ناگهان فرو میریزند. به تعبیر آلن بدیو، گسست همان «خروج از وضعیت» است؛ جایی که سوژه میفهمد جهان موجود، تنها جهان ممکن نیست.
[3] Butler, Judith. 1990. Gender Trouble: Feminism and the Subversion of Identity. New York: Routledge.
[4] Unnamable
[5] Existential Revolution
[6] Kairos
[7] The Real
[8] سوژه (Subject)، در فلسفه، به انسان آگاه و صاحبشناخت گفته میشود؛ که میاندیشد، تجربه میکند، معنا میسازد و کنش انجام میدهد. سوژه بهطور عام «فاعلِ شناخت» است. در نقطهی مقابل
ابژه (Object)، به آن چیزی گفته میشود که مورد شناخت، ادراک یا کنش سوژه قرار میگیرد. ابژه میتواند یک شیء مادی، یک فرد دیگر، یک ایده یا حتی خود سوژه در مقام تأمل باشد. به بیان ساده، ابژه «موضوعِ شناخت» است.
رابطهی میان سوژه و ابژه یکی از بنیادیترین دوگانهها در فلسفه است: جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، همواره از منظر یک «سوژه» تجربه میشود و بهصورت «ابژه» در برابر او قرار میگیرد. ولی این رابطه ساده و ثابت نیست. در فلسفهی مدرن (بهعنوان مثال در آثار «ایمانوئل کانت»)، سوژه نه فقط مشاهدهگر منفعل، بلکه شکلدهندهی تجربه است؛ یعنی آنچه ما بهعنوان ابژه میشناسیم، تا حدی محصول ساختارهای ذهنی ماست. از نظر «میشل فوکو» یا »ژاک لاکان»، حتی خود «سوژه» نیز دیگر یک مرکز ثابت و خودمختار نیست، بلکه نتیجهی شبکهای از قدرت، زبان و ناخودآگاه تلقی میشود. بنابراین مرز میان سوژه و ابژه همیشه در حال جابهجایی است: گاهی انسان سوژهای آزاد به نظر میرسد، و گاهی خود به ابژهای درون ساختارهای بزرگتر بدل میشود.
[9] Agency





0 نظرات