تقدیم به مریم رجوی كه مجاهدین را دست گرفت و به سرزمین زیبای عشق و درك عظمت انسان رهنمون گشت.
جملهی زینت بخش عنوان این نوشتار، مصرعی از یك شعر زنده یاد احمد شاملو میباشد؛ این مصرع حسن ختام سخنرانی مریم رجوی در گردهمایی ایرانیان، در اوورسوراواز فرانسه، به مناسبت اولین سالگرد هفدهم ژوئن، (روز کودتای استعماری ـ ارتجاعی علیه مقاومت ایران و دستگیری خانم رجوی توسط پلیس فرانسه بود).
اگر بگویم با شنیدن این شعر ـ از زبان كسی كه خود مصداق واقعی آن است ـ تكان خوردم، اغراق نكردهام، ولی بحث فراتر از یك تكان خوردن معمولی بود. ما مجاهدین به یمن قرار گرفتن مستقیم در معرض راهبردهای خانم رجوی، گاه فراموش میكنیم، آنسوی تابش همیشگی خورشید، انجماد ظلمت سهمگین نیز هست. این ظلمت، مدام در كار جویدن انسان، در زیر آرواره های عظیم و نابود كنندهی خویش است.
ـ از فرسنگ ها دورـ با نگاه به سیمای مصمم، حالت مهربان نگاه و نیز شنیدن آهنگ صدای نافذ و دلشكاف ایشان، دینی بزرگ بر گردن خویش حس كردم؛ دینی كه فكر میكنم، ما مجاهدین بیش از هر كس دیگری، در اعماق وجودمان، برآورده نشدن آن را میفهمیم و از این نابرآوردهی خویش، شرمگین هستیم و آن این كه ـ هر چند با زبان نارسا و قلم شكسته ـ رسالت سترگ او را تا نفس میكشیم، جار بزنیم و در به بارنشستن آن اهتمام ورزیم.
از هرلحظه كه انسان، پی به حقیقتی ببرد و خود، آینهی تمام نمای آن حقیقت نشود و آن را به پیرامون خویش بازنتابد، از همان لحظه، بناگزیر سقوط و قهقرای وی آغاز میشود.
كار باران سرودن پاكیهاست؛ بخشیدن تكهیی از لطافت بكر آسمان به خاك. چشمه، اجتماعی از پاكی باران است. جوبار و رود، سفر پاكی، در رگان زمیناند و سرانجام به دریا ختم میشوند و دریا آن بیكرانگی پاك است كه آسمان را در خود بازتاب میكند؛ دریا، آسمان فرو افتاده بر خاك است؛ اگر آسمان را بازتاب نكند، به چه كار آید؟ نه كه در آن صورت دریا نیست؛ اگر نیست، پس چیست؟
مطلب از این قرار است كه مریم پیوند زدن خود به آرمان آزادی و رهایی انسان، برای مجاهدین و به تبع آنان برای طیف گستردهی مقاومت و خلق قهرمان ایران و نیز هر انسان آزاده و شریف، دنیای جدیدی را به ارمغان آورد؛ دنیایی سرشار از دوست داشتن و توجه به ظرافت ها و ارزشهای وجودی انسان.
به یاد دارم، كشیش انسان دوست فرانسوی، هانری ماری لو بورسیکو (پدر هانری)، در یكی از جشن های مجاهدین ـ با شوق و ذوق ـ برای دیگران تعریف میكرد كه چطور خانم مریم رجوی ـ با این كه فقط یكبار از او شنیده بود كه خواهرش مریض است ـ هدیهیی برای او تهیه كرده و گفتهبود كه سلام خاص او را به خواهرش برساند.
ارسال پیام تسلیت برای خانوادهی دو قلوهای آشنا، لاله و لادن ـ پس از عمل جراحی ناموفقشان كه منجر به مرگ جانگداز آنان شد ـ نیز همدلی و دلسوزی فوق تصور برای قربانیان و بازماندگان زلزلهی بم؛ و توجه دادن افكار عمومیجهان نسبت به فرجام دختران و كودكان بازمانده از زلزله؛ اختصاص یك ماه درآمد مقاومت به آسیب دیدگان، همچنین درخواست آزادی گروگانهای فرانسوی و دهها و صدها فاكت ـ كه در این نوشتار مجال پرداختن به آنها نیست ـ همه و همه، انساندوستی خانم مریم رجوی را بیان میكنند.
همین جا خاطرنشان كنم كه من كسی نیستم كه بخواهم از كسی دیگر تمجید كنم. نه در این كار منفعتی میبینم؛ نه ضرورتی. گو اینكه بایدها و ناگزیرهای مقاومتی خونین در برابر گرازان حاكم، نیز جایی برای اینكار باقی نمیگذارد. علاوه بر آن، به شدت از مدح و مداحی متنفرم و آن را كار كاسهلیسان دروغپرداز؛ برای تصاحب تهماندهی خوان اریكهنشینان میدانم. آنچه مینویسم نیز، برای امروز و این لحظه است.
با این توضیح ضروری و مختصر، باید اذعان كنم. ویژگی انساندوستی، در خانم رجوی، یك ویژگی منحصر به فرد است؛ و قبل از آنكه زاییدهی خصوصیات شخصی و فردی او باشد، از باورهای عمیق و عشق عظیم او به انسان میجوشد.
بارها با شنیدن یا دیدن كارهای او، لابد شما هم مانند من تكان خورده و به فكر فرو رفتهاید. آیا هیچ شده كه از خود بپرسیم، چه عنصری سبب جذب طیف وسیعی از انسانهای آزادیخواه كشورهای مختلف با طرز تفكرهای گوناگون به سمت مقاومت ایران میشود؟
پاسخ در یك كلام، یك كلام بیش نیست. عشق.
در نقطهی عشق انسانها با هم یكی هستند. عشق، رنگ پوست، زن و مرد، كوچك و بزرگ، ایرانی، عراقی و اروپایی نمیشناسد. مردم در نگاه مریم، جز عشقی عظیم به انسان و زیباییها و ارزش های آن نمیبینند و همین جذبشان میكند.
به خودتان نگاه كنید، چگونه شد كه برای نخستین بار به سمت خانوادهی مقاومتكنندگان كشانده شدید؟....
***
عشق، چیزیست كه دشمن ما سر سوزنی از آن بو نبرده است. اگر درست است و بحق كه هر چیزی را باید از ضد آن شناخت، باید گفت، خمینی و شجرهی خبیثهی او، برای ملت و تاریخ ایران و نیز تاریخ بشریت، چیزی بجز یك كابوس هولناك نبود. اگر تمام اندیشهی او را ـ بدون در نظر گرفتن واژههای پر طمطراق یا ادا و اطوارهای عوامگولزن و نیز رنگ و لعابهای تبلیغاتی و در یك كلمه دجالیت ـ كنار بگذاریم، اندیشه و عملكرد او و رژیمش، درست نقطه مقابل اندیشه و عملكرد خانم رجوی بوده و هست.
خمینی فقط خیانت و خون و مرگ و یأس و نحوست با خود آورد. میگوئید، نه، به كارنامهی رژیمش نگاه كنید. دریدن و جویدن و پاره كردن، مگر مربوط به انسان است؟
در دوران ماقبل پیدایش انسان ـ آنگاه كه گوی زمین بازیچهی آرواره های مهیب دایناسورها بود ـ تنها وحوشت و وحوش حكم میراندند. قرنها و هزارهها گذشت؛ تا زمین برای نوع انسان قابل سكونت گردید. اگر قرار بود، كار انسان دریدن و پاره كردن باشد، چرا او فاقد چنگال و دندانهای دراز و برنده است؟ بیچاره دایناسورها! اغلب آنها حتی گوشتخوار هم نبودند. كدام دایناسور میتوانست، چنین فجایعی بیافریند كه خمینی و رژیم بجامانده از او آفرید؟!
در كدام آیین، انسانی را تا سینه یا گردن در خاك فرو مینمایند و در محاصرهی هلهلههای سبعانه با سنگ پاره های نوك تیز ـ زنده زنده ـ قطعه قطعه میكنند؟ چه كسی از شكنجه كردن انسانی دیگر لذت میبرد؛ آنگاه كه شاهد از هم پاشیدن دردناك یاخته های زندهی اوست؟ آخر چگونه میتوان، چشمان انسان را ـ كه زیباترین و شاعرانه ترین شاهكار آفرینش خداوند استـ ازچشمخانهاش بیرون كشید؟ كجای اسلام و قرآن این را نوشته؟ آیا اینها كار انسان است، یا دیوها و دایناسورهایی كه برای ادامهی بقا و ردگمكردن به هیأت و لباس انسان در آمدهاند؟
انگشتان انسان، ادامهی خلاقیت و آفرینندگی خدا، در زمین هستند. خدا با انگشتان انسان هنرها میآفریند، چگونه است كه وقتی نوبت به آخوندها میرسد، آنها را با ساطور و اره برقی قطع میكنند؟
فاجعه اینجاست كه آخوندها گنداب عفن ذهنیت های خود ساختهی خود را به عاشق ترین دین خدا و سمبل والای آن، محمد، نسبت میدهند؛ كسی كه نامش ترجمان عشق است و ابایی ندارند بگویند كه از نظر اسلام (خمینی) انسان درست نمیشود، مگر اینكه ببرند وداغ كنند.
در این میان ضدیت هیستریك و وحشیگری لجام گسیختهی آخوندها بیشتر متوجه زنان است. در آن سر طیف، درست در نقطهی مقابل، مریم قرار دارد؛ نمایندهی اسلام راستین و انقلابی؛ آینهی تمام نمای عشق و ارزشهای انسانی. چه شایسته و بجا كه او یك زن است؛ درست مانند مریم عذرا كه مسیح رهایی را در دامان خود پرورد. چه مشابهت های تاریخی نزدیكی! در زمانهی مسیح هم، خشونت و توحش بنام دین، تمام استانداردهای موجود را در نوردیده بود.
آخوندهای خمینی پرورد، زن را مایهی سرشكستگی و اسباب شرم میدانند و وجود او را مرادف با گناه به حساب میآورند. مقایسه كنید، ببینید، این دیدگاه چقدر با جاهلیت عصر پیامبر نزدیك است؛ آنجا كه دختران تازه به دنیا آمده را ـ با خشم و كینهیی حیوانی ـ زنده بگور میكردند و چه به جا و شایسته كه خدا نسل ائمه را از فاطمه قرار داد و برخلاف عمامه داران شقاوتزی كه انسان را به مرزبندیهای جنسیاش میشناسند؛ قرآن به حضرت فاطمه، كوثر یعنی سرچشمهی خیر و بركت لقب میدهد.
در فرهنگ ایران زمین هم زن مظهر زایش و تكثیر است. هنوز هم اگر به عواطفمان مراجعه كنیم، مادر برایمان واژهی مقدسیست و آن را نماد فداكاری و مهروزی بدون چشمداشت میدانیم. بی تردید هرگاه از عشق سخن بمیان میآید، كلمهی «مهربان» و «دلسوز» و «مادر» به ذهن متبادر میشود.
آری، در نقطهی مقابل درنده خویی ها، زن ستیزی ها و شقاوت ها، چه بجا و شایسته كه مجاهدین ـ با راهبری خردمندانه، پاكبازانه و بینظیر مسعود رجویـ به مریم رسیدند؛ خورشیدی كه با اشعه های سوزان خویش، تمامت مرداب جهل و جنایت آخوندها را خواهد سوزاند و برای همیشه به جنبش چندش آور غوكان هرزه درای آن پایان خواهد داد.
مریم نمونهیی از اندیشهی زیبای رهایی بخش خود را در جامعهی نمونه و مدینهی فاضلهاش به نام «اشرف» تحقق بخشیده است؛ این تنها یك تصادف در لولهی آزمایش نیست،جریانی از تداوم است؛ اجتماعی از تكثیر. هركس باید با چشم خود ببیند؛ تا باور كند. باوركرد این پدیده آنقدر عجیب است كه باور كردن جوانه های حیات در آبگوشتهای اولیه، یا تولد انسان در كهكشان.
در اشرف، شما جامعهیی را خواهید دید كه بر اساس عشق ـ و نه مرزبندی جنسی ـ بنا شده است. زن در این جامعه نه مظهر ضعیفگی و انفعال كه سرچشمهی توانمندی، صلابت، دلسوزی مادرانه، سختكوشی و فداست. در آن سو، در نگاه مردان مجاهد نیز، عنصر توحش و نرینگی دیده نمیشود؛ جای آن آرامش، ایمان، اعتماد، محبت و نوعدوستی به چشم میخورد.
هر مرد مجاهد، به میزانی مجاهد است كه به خواهران مجاهد خویش سر بسپارد و جایگاه انسانی آنان را به جای آورد. هر زن و مرد مجاهد، با مریم و ازمریم آموخته است كه انسان بالاترین مخلوق خداوند است. او مسجود فرشتگان است و خداوند تمام استعدادهای شگرف خویش را در وجود او به ودیعت نهاده است.
انسان از دیدگاه خانم مریم رجوی یعنی تغییر مداوم، تلاش مستمر برای بارز كردن گوهر وجودی خویش؛ توان شگرف برای تبدیل ناممكنها به ممكنها.
سرنوشت شورانگیز فرزند انسان این است كه خود، خویش را تغییر دهد و آگاهانه سرنوشت خویش را رقم زند و این ممكن نیست جز با عشق؛ عشق به نقطهی خارج از خود.
در وجود انسان معدنی از انرژی نهفته است كه اگر یك گرم آن منفجر شود كون و مكان را در خواهد نوردید. این انرژیها زمانی استخراج میشود كه بستری از رهایی برای آن مهیا باشد. با این تعریف آزادی لازمهی حیات انسانیست. بدون آزادی انسان مانند گلی كه بپژمرد، نمیتواند مكنونات درونی خود را بارز كند.
تغییر و رسیدن به كمال شایستهی انسانی، خاص گروه یا طیف ویژه نیست، همه؛ صرف نظر از جنس و نژاد و طبقه و ملیت میتوانند و باید به این سقف متعالی برسند؛ تا جامعهی انسانی به آمال های تاریخی خویش جامهی عمل بپوشاند.
اگر انسان و جامعهی انسانی تا امروز نتوانسته است به این مهم نائل شود، بخاطر وجود استثمار و استثمار مضاعف است كه در حاكمیت های ضد خلقی و ضد انسانی متبلور شده است.
در زمانهی ما برای رسیدن به یك عشق همگانی و خلق ارزش های انسانی باید مرزبندی جنسی را طلاق داد. به تعبیر زیبای خانم مریم رجوی، در وجود انسان تارهای ظریفی هست كه اگر كسی بتواند آنها را به ارتعاش در آورد، نوای جادوانه و جاودانهی خدا را بر پهنهی خاك خواهد شنید. در درون انسان رها زیبایی هایی نهفته است كه اگر به فعلیت در آید تمام كائنات را سرود عشق فرا خواهد گرفت.
انسان هستی خلاصه شده و متكاثف است و هستی، انسان گسترش یافته. از هر پدیده نمونهیی در انسان هست؛ زیرا او گل سر سبد آفرینش است، همان است كه خدا پس ازآفرینش او، به سرانگشتان معجزه گر خویش آفرین گفت و خود، خلقت انسان را ستود.
اگر چشمهها میجوشند، دریاها میخروشند، اگر بادها میخرامند، لالهها میشكفند، اگر پرندهها میسرایند و فرشتگان در سحرگاه ملكوت، «شعر حافظ ازبر میكنند»، بخاطر انسان میجوشند، میخروشند و میخرامند.
صبحدم از عرش میآمد خروشی، عقل گفت:
«قدسیان گویی كه شعر حافظ ازبر میكنند»
اگر تا دیروز فرازنگان - بهصورت تك نمود چراغ دل به دست- از دیو و دد ملول بودند و گرد خراب آباد زمین در پی انسان میگشتند و «یافت مینمیشد»، امروز فرمولی كشف شده است كه میتواند تمامیانسانها را به فرزانگان خورشید به دست تبدیل كند و به سیر در كهكشانها وا دارد.
اگر به یمن رزم و فداكاری پیشوایان فرزند انسان مانند امام علی و امام حسین، فرزانگانی چند چون عطار، مولانا و شمس و... توانستهاند اینچنین تاریخ را به جلو برانند و صدایشان آنچنان قویست كه از پس نفیر كر كننده كر و فر شاهان و عربدههای واشریعت شیخان، همچنان طنین میافكند، باید اطمینان داشت، آنچه اصیل و به جا ماندنی ست، خواهد ماند؛ و آنچه رفتنیست، خواهد رفت.
عشق و تنها عشق، این است راز آفرینش، رمزخلقت و هدف غایی وجود. آن را دریابید و در یابید، اگر نه روزی نه چندان دور ـ به قول سهراب سپهریـ «فرصت سبز حیات» تمام خواهد شد و باید انگشت تحسر به دندان گزید.
قدرت در عشق است. آه!... آنان كه قادر به فتح دل همسایهی خویش نیستند، چگونه میخواهند، قاره ها را فتح كنند و به كرات دیگر برسند، جهان ما، نه با موشك، كه با عشق قابل دستیابی است؛ زیرا انسان حرف آخر است و عشق همه چیز است، و آزادی، محصول و لازمهی عشق. لبخند، اشك و دل انسان را قدرتیست كه بالاترین سلاح بیولوژیكی و اتمیبه پای آن نمیرسد.
با این استنباط، قدرت و صلابت مقاومت و مجاهدین نیز در عشق است، خانم مریم رجوی با اكسیر عشق، دلها را فتح كرده و خواهد كرد. این برای آیندهی ایران همه چیز است؛ بدون این عشق نه سرنگونی اهریمنان مذهبپناه، متصور است؛ نه آزادی و نه آبادانی و شكوفایی همه جانبهی هنری و فرهنگی.
***
آری، «چشمان تو سرچشمهی دریاهاست... و انسان، و انسان سرچشمهی دریاهاست».
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
از کتاب «میان من و نگاه»


0 نظرات