برشی از رمان «بانوی نخل و نوزاد سخنگو» - علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)






آموزه‌ها و گفت‌آوردهای عیسی چون نسیمی سحری از لابه‌لای شاخه‌های زیتون می‌گذشت و در ریشه‌ی جان مردم نفوذ می‌کرد. زنان، کودکان و پیران، در سکوتی آمیخته با شوق و حیرت، بر لرزش لب‌های او خیره شده بودند. او نه از تشریفات خشک معبد و طومارهای غبارگرفته، بلکه از پیوند میان خاک و آسمان سخن می‌گفت؛ از نوری که در تاریک‌ترین زوایای وجود هر انسان نهفته است.

در بازارچه‌های پرهیاهو و میدان‌های پرگردوغبار، صدایش پناهگاه بی‌پناهان بود. گاهی بر روی تخته‌سنگی می‌ایستاد و با محبتی پدرانه جمعیت را می‌نگریست. کودکان با خنده‌های معصومانه گرداگردش می‌دویدند و مردان با کنجکاوی و هیبتی آمیخته به احترام، گوش جان به او می‌سپردند.

او از دلسوزی، بخشش بی‌قید و شرط و پرهیز از قضاوت‌های ظالمانه سخن می‌گفت.

هرجا که قدم می‌گذاشت، شمیم معجزه‌ای در فضا می‌پیچید. کوران به تماشای رنگ‌های جهان می‌نشستند، بیماران از بستر ناامیدی برمی‌خاستند و روان‌های خسته در آغوش کلامش آرام می‌گرفتند. بوی عطر روغن‌های مقدس و نان گرم میهمان‌نوازی در خانه‌هایی که او را پذیرا می‌شدند، می‌پیچید. او بی‌هیچ تکبری با گرسنگان بر سفره می‌نشست، با گناهکاران پشیمان هم‌سفره می‌شد و با لبخندی از جنس بهشت می‌گفت: «پزشک برای تندرستان نیست، برای بیماران است؛ من نیامده‌ام تا پارسایان، بلکه آمده‌ام تا گناهکاران را به توبه فراخوانم.»

مردم با شگفتی و هیبتی آمیخته به عشق، او را می‌نگریستند. در خطوط چهره‌ی گندمگونش نه سایه‌ای از غرور فریسیان دیده می‌شد و نه بیم مصلحت‌اندیشان؛ تنها یقینی ژرف و آرامشی قدسی در چشمانش موج می‌زد که از چشمه‌سار ایمان برمی‌خاست.

شب که با چادر سیاهش بر جلیل سایه می‌افکند، او از هیاهوی خلق کناره می‌گرفت و تنها به فراز کوه می‌رفت. در زیر آسمانی که ستارگانش مرواریدهای درخشان بر مخمل شب پاشیده بودند، زانو می‌زد و در خلوتی شکوهمند با پروردگار سخن می‌گفت.

نسیم شبانگاهی، عطر تلخ و شیرین زیتون‌های وحشی و بوی خاک نم‌خورده را با خود می‌آورد و نور اختران بر پیشانی بلندش می‌درخشید. در آن خلوت‌های رازآلود، او نه برای خویش، که برای رنج‌های بی‌پایان انسان‌ها دعا می‌کرد؛ برای دشمنانی که سنگ در آستین داشتند، برای بی‌خبرانی که در کوچه‌های جهل سرگردان بودند و برای همه‌ی کسانی که در زنجیرهای بیداد دست و پا می‌زدند.

این آغاز نوری بود که در جان‌های خسته زاده شد؛ نوری که از دل بیابان‌های تفتیده برخاست و تا اعماق وجدان بشری امتداد یافت؛ نوری که جهان را دگرگون کرد، نه با تیغ شمشیرهای آخته، بلکه با افسون کلمه.


برشی از رمان «بانوی نخل و نوزاد سخنگو» - علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق) 

ارسال یک نظر

0 نظرات

Pagination Scripts Facebook SDK Overlay and Back To Top