این غزل را در سال ۱۳۶۰ در وضعیتی سرودم که روزها و شبهای متمادی -از گزند گزمههای غیهکشان و سرمست خمینی- سرپناهی برای بیتوتهای کوتاه نداشتم و ناچار بودم مدام در جابهجایی باشم؛ روزها و شبهایی که مدام خون یاران جوان بر تیرکهای اعدام شتک میبست.
جوانههای جوان
اگر چه میوزد از هر كرانه پای خزان،
شقایق، ای گل من ـ سرخ ـ تو هماره بمان
درخت سایهی سوگ است، لیك شعله تو راست
به دستهای تهی، خیز و هم شكوفه نشان
مبین كه قامت سرو شكست و بید خمید،
بهار را به رهاند، آن جوانههای جوان
هزار برگ شكفت و فسرد؛ خفت به خاك،
عجب ز شاخه كه هم قد كشید ـ بی خلجان ـ
به سوگ كذب كلاغان مبند دل كه دگر،
ز باد مست شود باغ پیر، لاله فشان
امید ـ صاعقه در دست ـ در پی است، هلا!
كه تا تركد و ریزد ستاره، ابر گران
مهیمنا! به تو دل بستهام من از بد فصل،
بهار را هله در جام ریز، خون رزان.
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
از مجموعه غزل «آخرین حرف خزان»





0 نظرات