بهانهی تولد یا به قول قدما «شأن نزول» این رمان، خواندن نامهی سرگشادهی زندانی سیاسی، «شریفه محمدی» به «نازنینانش» بود. نامهی او نه فقط به «آیدین» یا «سیروس»، بلکه به ما تک تک ما بود که در زمانهی برپاشدن چوبههای دار برای سرهای بیگناهان چه میکنیم و چگونه با خویشتن خویش کنار میآییم.
نخستین سطور دلنوشتهی تکاندهندهی او طوفانی بنیانکن شد و آرام و قرار از ضمیر برانگیختهی من ربود. بغضی توأم با خشم چنان در گلویم کمانه کرد که تسکین آن را جز این ندیدم که به دامان نوشتن پناه بیاورم. از همان هنگام طرح این رمان در ذهنم نقش بست و مرا رها نکرد تا سرانجام بار خود را به زمین گذاشت. هر بار که آن نامه را میخوانم، قادر به مهار قطرههای سوزان اشک نیستم و هنوز برایم الهامبخش و تأثیرگذار است. میدانم که این فقط سرگذشت یکی از زنان میهنم در جهنمآباد عمامهداران ریایی است. بسیاری چیزها از سرنوشت زنان مجاهد خلق در زندانهای مخوف دههی شصت و خانههای امن دیده، شنیده و خواندهام که اگر به کسوت واژگان درآیند، میتوانند تا سالیان آتش و عطش بیافرینند. هنوز نسلهای معاصر ایران با مفاهیمی مانند «تابوت»، «قبر» و «قفس» و «قتل عام» و ابعاد دهشتناک جنایت در حق زنان مجاهد و مبارز آشنا نیستند. این وظیفهی اصحاب قلم را صدچندان میکند و از این بابت خود را شرمسار آنانی میدانم که عاشقانه در خون خود شنا کردند تا ما را به ساحل نجات برسانند.
اطلاعات من برای نگارش کتاب حاضر، همان نامه بوده است. امیدوارم قهرمانان این رمان، کاستیها مرا در فضاسازی، دیالوگها و توصیف و زنجیرهی حوادث، نقاط اوج اصلی و فرعی و بسا دقایق لازم برای نگاشتن یک رمان به دیدهی اغماض بنگرند. هدف، ادای دین بود و پاسخ به وجدان. نتیجه هر چه باشد یقین دارم کمتر از آنچیزی است که انتظار داشتم. بگذار آیندگان بدانند ما ساکنان چه برشی از هول جانگذاز دوزخ بودهایم و چگونه در آن، با استخوانهای شکسته و سرهای دارآویز به مقاومت برخاستهایم.
حکم اعدام شریفه، دو بار در دیوان عالی کشور به تأیید رسید، اما با واکنشهای گستردهی جهانی و فشار افکار عمومی و مخالفت فعالان حقوق بشر و حقوق زنان مواجه شد و سرانجام -در آبان ۱۴۰۴ - با یک درجه تخفیف- به ۳۰ سال زندان کاهش یافت.
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
۱خرداد ۱۴۰۵






0 نظرات