ساعت از هشت شب گذشته بود که جهان ایستاد. سیاوش انگشتش را روی آیکان تلگرام فشار داد، اما دایرهی چرخان، گویی در خلاء دست و پا میزد. ابتدا فکر کرد بستهی اینترنتش تمام شده، بعد حدس زد شاید مودم خانه سوخته باشد؛ ولی وقتی به بالکن رفت و دید چراغ خانههای روبهرو یکییکی روشن میشوند و سایههای مضطربی پشت پنجرهها به گوشیهایشان خیره شدهاند، فهمید که اینترنت قطع شده است.
آن شب، تهران در یک «تاریکی دیجیتال» فرو رفت. گوشیهای موبایل که تا چند دقیقه پیش دریچهای به جهان بودند، حالا به تکهسنگهایی سرد و بیمصرف تبدیل شده بودند. سیاوش به «س» فکر کرد. آخرین پیامش نیمهتمام مانده بود:
«دارم از میدون رد میشم، نگران نباش، نیمساعت دیگه خونهم...»
آن نیمساعت، حالا داشت به سه ساعت میرسید.
سیاوش دفترچهی یادداشت قدیمیاش را از کشوی میز بیرون کشید. بوی کاغذ کاهی و جوهر خودکار، تنها چیزی بود که هنوز بوی واقعیت میداد. نوشت:
«امروز دوشنبه است. اینترنت قطع شد. انگار کسی اکسیژن را از رگهای شهر بیرون کشیده باشد. مردم در خیابان به هم نگاه میکنند، اما حرف نمیزنند. یکجور بهت غریزی. انگار همهمان شدهایم ساکنان کرهی شمالی. موبایلها در جیبمان سنگینی میکنند؛ مثل جنازهی عزیزی که روی دستمان مانده باشد و ندانیم کجا دفنش کنیم.»
پایین در خیابان، ترافیک عجیبی شکل گرفته بود. نه از آن ترافیکهای همیشگی برای رسیدن به خانه؛ ماشینها به آرامی حرکت میکردند، رانندهها شیشهها را پایین کشیده بودند و از هم میپرسیدند: «آقا اینترنت شما هم قطع شده؟» سیاوش کتش را پوشید و پلهها را دوتا یکی پایین رفت. باید «س» را پیدا میکرد.
وارد مترو شد. ایستگاه صادقیه شبیه به صحنهای از یک فیلم پساآخرالزمانی بود. صدای همیشگی اعلان ایستگاهها میآمد، اما آدمها دیگر آن آدمهای همیشگی نبودند. کسی به گوشیاش نگاه نمیکرد. چشمها به روبهرو، به کف زمین یا به صورت غریبهها دوخته شده بود.
مردی میانسال با کت کهنه و دستهایی لرزان، کیسهی پلاستیکی حاوی چند عدد نان را محکم بغل کرده بود. ناگهان، بیمقدمه، صدایش در واگن پیچید:
«فیلما رو دیدی توی تلگرام... قبل اینکه قطع بشه؟»
کسی جوابش را نداد. سکوت سنگینتر شد. مرد ادامه داد، انگار داشت با خودش حرف میزد:
«حالا اون عمامهسیاه لعنتی گفت بکشید... اینا واقعا ما رو کشتن؟ مگه اینا اجارهخونه نمیدن؟ مگه اینا نمیبینن رنگ بچههامون از گشنگی پریده؟»
هقهق ناگهانیاش انفجار یک بمب دستی بود. سرش را پایین انداخت و شانههایش به شدت شروع به لرزیدن کرد. جوانی که کنارش نشسته بود، دستش را روی بازوی او گذاشت. مرد با آستینش چشمهایش را پاک کرد و زیر لب گفت:
«ببخشید... نمیدونم چی شد بعد از سه روز یهو اشکم دراومد. آخه ما فقط یه زندگی ساده میخواستیم... همین.»
سیاوش از واگن پیاده شد. کلمات پیرمرد مثل مته در مغزش فرو میرفت. «یک زندگی ساده». یادش آمد که چهارشنبهی هفتهی پیش، چقدر سر اینکه آخر هفته به کدام کافه بروند با «س» بحث کرده بود. چقدر آن دغدغهها حالا لوکس و دستنیافتنی به نظر میرسیدند.
وقتی به سطح شهر برگشت، فضا تغییر کرده بود. در نزدیکی تقاطع، چند خودروی یگان ویژه با آن زرههای سیاه و براق پارک شده بودند. مأموران، بیحرکت مثل مجسمههایی از قیر، ایستاده بودند. سیاوش از کنار یکی از آنها رد شد. متوجه شد که یکی از سربازان، جوانکی که شاید شانزده سال هم نداشت، دستش روی قبضهی تفنگ میلرزد.
ناگهان صدای ترمز شدیدی آمد. یک ماشین شخصی در خیابانی که خلوت بود توسط دو لباسشخصی متوقف شد. سیاوش ایستاد. هیچ تظاهراتی نبود. هیچ شعاری شنیده نمیشد. فقط سکوت بود و صدای موتورهای سنگین در دوردست. یکی از لباسشخصیها با قنداق تفنگ به شیشهی ماشین کوبید. راننده که مردی میانسال بود، با وحشت پیاده شد. «جناب سروان، من داشتم میرفتم داروخانه... بهخدا...»
صدای گلولهای هوایی، حرفش را برید. لباسشخصی با لحنی که بوی مرگ میداد گفت:
«برو گمشو! بتمرگ توی خونه. امروز کسی بیرون نمیمونه. فهمیدی؟ تا حساب کار دستتون بیاد.»
سیاوش به عقب قدم برداشت. قلبش توی گلویش میزد. او شاهد بود که چگونه «ترس» را مثل سم در رگهای خیابان تزریق میکردند. او باید همهچیز را مینوشت. برای سالهای بعد. برای وقتی که اگر زنده ماند، یادش نرود که این مردم، فقط میخواستند شنبه که همدیگر را میبینند، بپرسند:
«هوای روز جمعه چطور بود، خوش گذشت؟»
به خانه برگشت، شمعی روشن کرد و در بالای یک از دفتر جبییاش نوشت:
«یادم بیاید که ما از مردن نمیترسیدیم، از مرگ در سرزمینی میترسیدیم که در آن مزد گورکن فزون از جان آدمی است.»
«ب» مثل بیشرف
سرمای دی ۱۴۰۴، مثل نیش چاقو از میان درزهای جلیقهی ضدگلوله عبور میکرد و به تن یکی از مأموران تازه استخدام انتظامی مینشست. او لبهی کلاه کاسکتش را بالا داد تا بخار دهانش، شیشهی محافظ را کدر نکند. تمام شب گذشته را در ون سیاه سپری کرده بود؛ فضایی دمکرده، لبریز از بوی عرق، پوتینهای واکسخورده و ترسی که هیچکس جرات نداشت به زبان بیاورد.
به دستانش نگاه کرد. ارتعاش خفیفی داشتند. او به این طمع خام وارد نیروی انتظامی شده بود که فکر میکرد میتواند پول خوبی بابت مأمور بودن را بگیرد و فقط به کارهایی مانند جریمه کردن خودروها، رسیدگی به دزدیهای محلی و آرام کردن نزاعهای خیابانی مشغول باشد. اما حالا، او را وسط معرکهای انداخته بودند که هیچ شباهتی به «نظم و امنیت» نداشت. مأمور شده بود تا شوکر و باتوم و شاتگانش را علیه هموطنانی بهکار بگیرد که گناهی جز بیگناهی نداشتند.
ساعت حدود ۶ عصر بود. جمعیت در میدان اصلی شهر متراکم میشد. ناصری به چهرهها نگاه میکرد. آنها «دشمن» نبودند؛ کسانی که تبلیغات حکومتی میگفت از سیا و موساد خط میگیرند تا امنیت نظام را به هم بزنند. زن جوانی را دید که شالگردن قرمزی داشت و از شدت سرما میلرزید؛ پیرزنی را دید که عصا به دست، با چشمانی پر از سوال به صف سیاهپوش یگان ویژه زل زده بود.
صدای بیسیم در گوشش وزوز میکرد: «واحد ۲، وضعیت قرمزه. اگر جمعیت نزدیک شد، طبق پروتکل «پاکسازی» عمل کنید.»
ناصری میدانست «پاکسازی» یعنی چه. اما او هنوز امیدوار بود. وقتی جمعیت به چند متری آنها رسید، ناصری از صف خارج شد. دستش را به علامت ایست بالا برد. صدایش میلرزید اما بلند بود:
«تورو خدا برگردید... برید خونههاتون! به ما دستور دادن... برید تا اتفاقی نیفتاده.»
زن شالقرمز فریاد زد:
«کجا بریم سرکار؟ خونهای که توش نون نیست؟ ما فقط میخوایم صدامون رو بشنوید!»
ناصری با نگاهی التماسآمیز گفت:
«میدونم... باور کن میدونم. اما امشب با شبهای دیگه فرق داره. برید، دارم میفرستمتون خونه که زنده بمونید. نذارید خون ریخته بشه!»
در همین لحظه، دو وانت بدون پلاک، از فرعی سمت راست با سرعت وارد میدان شدند. مردانی با اورکتهای خاکی و چهرههای پوشانده شده با چفیه، از پشت وانتها پایین پریدند. یونیفرم نداشتند، اما اسلحه داشتند. اسلحههایی که ناصری میدانست برای کنترل شورش نیست؛ برای کشتار است.
یکی از لباسشخصیها، که هیکل درشتی داشت، مستقیم به سمت جمعیت رفت. ناصری فریاد زد:
«صبر کن! دارن متفرق میشن! من خودم دارم میفرستمشون...»
هیولا حرف او را نشنید. یا شاید نخواست بشنود. کلاشینکفش را بالا آورد. ناصری زمان را دید که کند شد. دید که انگشت هیولا در حال فشار آوردن روی ماشه است.
«نزن! نزن بیشرف! دارم میفرستمشون خونه...»
صدای رگبار، فریاد ناصری را بلعید. شعلههای آتش از دهانهی اسلحه بیرون زد و سکوت بهتزدهی میدان را درید. ناصری دید که چگونه زن شالقرمز، مثل برگی که در باد کنده شود، به آسفالت سرد خیابان دوخته شد. جمعیت جیغ کشید. فضا از بوی تند باروت و خون پر شد.
ناصری به سمت لباسشخصی دوید. یقهاش را گرفت و با تمام وجود فریاد زد:
«چه غلطی میکنی؟ کی به تو اجازه داد؟ نزن بیشرف! نزن!»
مرد با خونسردی ترسناکی، با ته تفنگ به سینهی ناصری کوبید و او را به عقب پرت کرد. با صدایی دورگه و خالی از هرگونه احساس گفت:
«چطور جرأت میکنی به من توهین کنی نفوذی ملعون! مأموریت ما از الان شروع شده. امام خامنهای گفته زمین باید اراذل و اوباش پاک بشه.»
درد در وجنات ناصری پیچید. نگاهش به رشته خونی گره خورد که داشت به سمت جوی آب میرفت. دید که همان لباسشخصیها، به دنبال زخمیهایی که دوستانشان آنها را کشانکشان میبردند، میدویدند.
او بعدها شنید که آنها تا اورژانس هم پیش رفتهاند. اگر میدیدند کسی هنوز نفس میکشد و در چشمانش شعلهی شجاعت است، در همان راهروی بیمارستان، جایی که قرار بود مکان شفا باشد، کار را تمام میکردند. «تیر خلاص»؛ واژهای که ناصری فقط در فیلمهای جنگی دیده یا از حکایتهای دههی ۶۰ شنیده بود، حالا بخشی از گفتوگوی مردم شهر شده بود.
آن شب، ناصری برای همیشه خودش را از چشم یگانش دزدید. به جای رفتن به خانه، به بنبستی در انتهای یک کوچه رفت. کلاه کاسکتش را از سر برداشت و بالا آورد. ا در آینهی شکستهی یک ماشین، مردی را دید که یونیفرم داشت اما دیگر خودش را نمیشناخت. با لحنی پر از درد نالید:
«امروز، ایران فقط جوانهایش را از دست نداد؛ ایران برادریاش را در خون شست. یادم بماند که من در اردوی یزید بودم ولی دیر به صدای وجدانم گوش دادم. گلولهها بلندتر از وجدان بودند.»
«م» مثل محاصره
مریم هیچوقت آدم سیاست نبود. برای او، تمام دنیا در چهاردیواری خانهاش، بوی قرمهسبزی و نمرات ریاضی پسرش خلاصه میشد. آن پنجشنبه عصر هم که بیرون رفت، تنها دغدغهاش این بود که پیش از آنکه نانوایی شلوغ شود، چند عدد سنگک بخرد و برای شام «ع» (همسرش) که خسته از سر کار برمیگشت، سفرهای پهن کند.
او حتی نمیدانست اینترنت قطع شده است؛ چون گوشیاش را روی میز آشپزخانه جا گذاشته بود. او فقط حس میکرد هوا سنگین است. یکجور سنگینی غیرعادی، مثل وقتی که پیش از طوفان، پرندهها ناگهان ساکت میشوند.
از کوچه پسکوچههای فرعی عبور میکرد. خیابانهایی که هیچ نشانی از تجمع نداشتند. نه شعاری، نه دودی، نه فریادی. فقط سکوت بود و صدای کشیده شدن دمپاییهای مریم روی آسفالت. به تقاطع خیابان «ف» رسید. نانوایی بسته بود. کرکرههایش را تا نیمه پایین کشیده بودند. مریم با تعجب ایستاد.
در همین لحظه، یک موتورسیکلت با دو سرنشین از انتهای خیابان ظاهر شد. هر دو لباسهای تیره و اورکتهای ضخیم داشتند. مریم فکر کرد شاید راه را گم کردهاند. خواست بپرسد که نانوایی چرا بسته است، ولی نگاهش که به لولهی سیاهرنگ اسلحهای افتاد که از زیر اورکت سرنشین عقبی بیرون زده بود، بیاختیار خشکش زد.
آنها تند نمیراندند. انگار که دارند در پارک قدم میزنند، حرکت میکردند. در پیادهروی روبرو، مرد جوانی با کیسهی خرید در دست، داشت به سمت خانهاش میرفت. او حتی سرش را بلند نکرد تا موتور را ببیند.
موتور درست کنار مرد جوان ایستاد. هیچ حرفی رد و بدل نشد. نه بازداشتی، نه سوالی، نه اخطاری. سرنشین عقب موتور، اسلحهاش را بالا آورد و ناگهان به سمت پای مرد جوان شلیک کرد. صدای گلوله در سکوت آن خیابان خلوت مثل انفجار یک بمب پیچید.
مرد جوان با نالهای کوتاه روی زمین افتاد. کیسهی خریدش پاره شد و پرتقالهای خونی روی زمین غلتیدند. مریم پشت یک سطل زبالهی بزرگ پناه گرفت. نفسش بالا نمیآمد. دستش را روی دهانش فشرد تا جیغ نزند.
یکی از سرنشینان موتور، کلاهش را کمی بالا زد و با خونسردی به اطراف نگاه کرد. انگار داشت بررسی میکرد که آیا کسی آن صحنه را فیلمبرداری کرده است یا نه. زیر لب چیزی به رفیقش گفت و هر دو خندیدند. صدای خندهشان، وحشتناکتر از صدای گلوله بود. آنها نیامده بودند کسی را دستگیر کنند؛ آمده بودند تا «حساب کار دست همه بیاید». آمده بودند بگویند که دیگر هیچجا امن نیست؛ حتی در خیابانی که هیچکس شعار نمیدهد.
مریم نیمساعت همانجا ماند. وقتی صدای موتور دور شد، به سمت مرد جوان دوید. چند نفر دیگر هم از خانههایشان بیرون آمدند. صورتهایشان مثل گچ سفید بود. کسی جرات نداشت بلند حرف بزند. مرد جوان را بلند کردند و در صندلی عقب یک ماشین گذری گذاشتند.
سیاوش، که همان شب در جستوجوی «س» به آن بیمارستان رسیده بود، بعدها در دفترچهاش از آن شب نوشت. او مریم را دید که با چادر خاکی و دستهای لرزان در سالن انتظار نشسته بود. اما چیزی که مریم دید، سیاوش را هم ویران کرد.
در اورژانس، وقتی پزشکان داشتند گلوله را از پای مرد جوان خارج میکردند، همان لباسشخصیها وارد شدند. آنها لیست زخمیها را میخواستند. مریم دید که یکی از آنها، بالای سر جوانی رفت که روی تخت کناری افتاده بود؛ جوانی که سینهاش غرق خون بود و به سختی نفس میکشید.
لباسشخصی، بدون توجه به فریادهای پرستار، لولهی کلتش را زیر چانهی جوان نیمهجان گذاشت. مریم چشمانش را بست، ولی صدای شلیک را در فضای بسته را شنید. تیر خلاص. در مشهد، در تهران، در کرج؛ گزارشها یکی پس از دیگری میرسید. آنها زخمیها را تعقیب میکردند تا مطمئن شوند هیچ شاهدی باقی نمانده است.
مریم آن شب به خانه برگشت. سفره را پهن نکرد. نانی در کار نبود. او فقط کنار پنجره نشست و به تاریکی مطلق تهران زل زد. خامنهای تصمیمش را گرفته بود؛ او میخواست تمام حروف الفبا را به خاک و خون بکشد تا پایههای تختش را از سقوط نجات دهد.
مریم در دلش عهد کرد. اگر زنده ماند، اگر حافظهاش یاری کرد، به پسرش بگوید که آن روز، پرتقالها چطور در خون غلتیدند. او با خودش تکرار کرد:
«یادم بماند که آنها حتی به سکوت ما هم شلیک کردند. یادم بماند که ما فقط کمی زندگی میخواستیم، اما آنها مرگ را به شقیقهی تک تک ما شلیک کردند.
«ح» مثل حروف نگران
دوشنبه صبح، تهران شبیه به شهری بود که روحش را مکیده باشند. سیاوش از خانه بیرون زد. گوشی موبایل در جیبش، سنگین و سرد، شبیه به تکهای از جسد دنیای مدرن بود. مردم در پیادهروها راه میرفتند، اما انگار هیچکدام به مقصد مشخصی نمیرفتند. راه میرفتند تا فقط از تنهایی خود دور شوند.
سکوت پر از بهت و ترس و خشم بر کل ایران ۹۳ میلیونی حاکم شده بود. نبود اینترنت، مردم را به دوران پارینهسنگی پرتاب نکرده بود، بلکه آنها را در یک انفرادی دستجمعی حبس کرده بود. هر کس در جزیرهی خودش اسیر بود و تنها پلی که آنها را به هم وصل میکرد، «شایعه» و «ترس» بود.
فهرست الفبا
سیاوش به خیابان آمد، اما نه برای گزارشنویسی. او به دنبال «س» بود. از شب جمعه که آن پیام نیمهتمام آمده بود، «س» ناپدید شده بود. دفترچهاش را باز کرد. در صفحهی آخر، ستونی از حروف را ردیف کرده بود. هر حرف، نامی بود که در دهانش تلخی میکرد:
س: سهراب؟ سپیده؟ سارا؟ (نامزدش که هنوز برنگشته بود).
ع: علی؟ (همکارش که شنیده بود در میدان ونک تیر خورده).
ف: فرشته؟ (دختر همسایه که از پنجشنبه کسی او را ندیده بود).
م، س، ح، ا، س...
او نگران تمام حروف الفبا بود که اولین حرف اسم کسیست. دوستی، عزیزی، هموطنی. محوطهی سردخانهی کهریزک، مقابل بیمارستانها یا بازداشتگاهها آدمهایی را میدید که با کاغذهای کوچکی در دست، از سربازها سراغ حروف الفبای خودشان را میگرفتند: «یک نفر با اسم «ا» اینجا نیاوردن؟ بیست سالش بود...»
در مسیر، مردی را دید که وسط پیادهرو ایستاده و به صفحهی خاموش گوشیاش زل زده است. مرد نه گریه میکرد و نه فریاد میزد؛ فقط مبهوت بود. سیاوش از کنارش رد شد و شنید که مرد زیر لب میگوید: «یعنی واقعاً تموم شد؟ یعنی دیگه هیچکس ما رو نمیبینه؟»
سیاوش در دفترچهاش نوشت:
«دوشنبه و سهشنبه، روزهای «انسان سنگی» بود. مغز انسان برای تحمل این حجم از مصیبت ساخته نشده. وقتی نمیتوانی خبر بگیری، وقتی نمیتوانی بفهمی آن طرف خیابان چه کسی کشته شده، مغزت برای محافظت از خودش، سرد میشود. ما مبهوت بودیم چون باور نمیکردیم کسی که نان این سفره را خورده، رگبار را به سمت صاحبان سفره بگیرد.»
سیاوش به خانهای برگشت که حالا سردتر از همیشه بود. او میدانست که بشر فراموشکار است. میدانست که مغز، اولین کاری که میکند، پاک کردن خاطراتی است که چشم انسان برای دیدنش آمادگی نداشته. او میدانست که سالها بعد، شاید کسی بگوید: «آنقدرها هم پاسداران بد نبودند»، یا «حتماً تقصیر خودشان بود که جلوی گلولهها دویدند»... «از کجا معلوم که کشورهای بیگانه آنها را تحریک نکرده باشند» و... .
پشت میز نشست. شمعی که رو به اتمام بود، نور لرزانی به کاغذ میپاشید. سیاوش شروع کرد به نوشتن وصیتنامهی حافظهی یک ملت:
«باید یادم بماند که نظام ولایت فقیه، در دی ۱۴۰۴، نه تنها شبیه تمام پلیدیهایی شده بود که ۴۷ سال علیهش حرف زده بود، بلکه از همهی آنها پیشی گرفت. بدتر از یزید برای کسی که به کربلا معتقد بود. آنها به مردمی شلیک کردند که فقط میخواستند چهارشنبهشب از همکارشان بپرسند:
«برنامهات برای آخر هفته چیه؟»
او به خدای دههی شصت فکر کرد؛ به حکومت مخوفی که دههها برای چنین روزی دندان تیز کرده بود. سرش را روی دفترچه گذاشت. او هنوز نمیدانست «س» کجاست. شاید در یکی از آن قبرهای بینامونشان، شاید در بازداشتگاهی تاریک، یا شاید...
نوشت:
«یادم بماند که ما فقط کمی آزادی میخواستیم. ما فقط یک زندگی ساده میخواستیم با مشکلات و خوشیهای ساده. ولی آنها به ما نشان دادند که برای خامنهای، زندگی ما، مزاحم مرگ طولانی اوست.»
«ی» مثل یادآوری
سیاوش پشت همان میز قدیمی نشسته بود. حالا خطوط پیشانیاش عمیقتر شده بودند و موهای شقیقهاش به سفیدی میزد. پنج سال گذشته بود، اما زمان برای او به دو پاره تقسیم شده بود: «قبل از آن هفته» و «بعد از آن سکوت».
او دست برد و از طبقه بالای کتابخانه، دفترچهای با جلدی چرمی و رنگورو رفته را بیرون کشید. بوی نا و جوهر قدیمی در فضا پیچید. این همان دفترچهای بود که در شبهای بیبرقی و بیاینترنتی، با نور شمع پر شده بود.
دفتر را ورق زد. به فصل «ح» رسید. به آن ستون حروف نگران. انگشتش را روی حرف «س» کشید. نامزدش، سپیده، هرگز از آن میدان برنگشته بود. او را نه در بیمارستان یافته بود و نه در بازداشتگاه. ماهها بعد، پیراهن چهارخانهاش را در میان کیسههای پناهگرفته در یک گور دستجمعی شناسایی کرده بود.
زیر لب گفت:
«یادم هست...»
به یادداشتهای مربوط به «ستوان ناصری» رسید. شنیده بود که ناصری دو ماه بعد از آن وقایع، استعفا داده و حالا در گوشهای از شمال، در سکوتی مطلق، کشاورزی میکند؛ مردی که هنوز شبها با صدای «نزن! بیشرف» خودش از خواب میپرد.
سیاوش خودکارش را برداشت تا آخرین پاراگراف این روایت بلند را بنویسد. میدانست که جهان به حرکتش ادامه میدهد. آدمها دوباره در کافهها مینشینند، دوباره از هم میپرسند: «برای آخر هفته چه برنامهای داری؟»، اما زیر پوست این زندگی معمولی، زخمی است که هرگز جوش نخواهد خورد.
نوشت:
«امروز که به این کلمات برمیگردم، میبینم مغز انسان برای فراموشی طراحی شده است. خیابانها ترمیم شدهاند، جای گلولهها را روی دیوارها با سیمان پوشاندهاند و دیگر کسی در مترو با صدای بلند گریه نمیکند. اما من این دفترچه را نگه داشتهام تا نگذارم آن «بهت» از بین برود.
یادم میآید که ما نود و سه میلیون نفر بودیم که ناگهان یتیم شدیم. یادم میآید که خامنهای و حکومت مخوفش فکر میکردند با گلوله میتوانند الفبا را از زبان ما حذف کنند. اما آنها نمیدانستند که خون، جوهر ماندگارتری است.
اینها را نوشتم برای آیندگانی که شاید فکر کنند ما فقط آمار بودیم. نه، ما هر کدام یک «حرف» بودیم. ما یک «اسم» بودیم که فقط میخواستیم شنبهها وقتی همدیگر را میبینیم، بگوییم: «هوا امروز عالی است» و در جواب، لبخندی ساده بگیریم.
«یادم میماند. تا آخرین نفس، یادم میماند. نه میبخشیم و نه فراموش میکنیم.»
س مثل سلاح
سیاوش دفترچه را بست. خورشید بیرمق پاییز روی جلد آن میتابید. پنجره را باز کرد. صدای شهر میآمد؛ صدایی که حالا دیگر برای او فقط یک هیاهو نبود، بلکه همسرایی هزاران حروفی بود که از میان خاک و خون، دوباره راهی برای تلفظ «زندگی» پیدا کرده بودند. آنها زخم ساچمهها و گلولهها را میلیسیدند تا یکدیگر را دوباره بیابند و این بار به جای انتخاب بیدفاع خیابان، راهی برای مسلحشدن پیدا کنند.
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
از مجموعه داستان «سپهر بابا کجایی؟»





0 نظرات