در زمستان غریب سال ۱۴۰۴، تهران دیگر یک شهر همیشگی نبود؛ کهریزک کهریزک پر از کاورهای سیاه بود و گوش تا گوش پر از شیونهای داغدار و جستوجوهای عقیم. هر جا نگاه میکردی لخته لخته خون لزج بود که بر پیادهروها رژه میرفت؛ چنان که خورشید بیرمق با دیدنش از دمیدن شرم داشت.
خیابانها نه از آسفالت، که از صبر سوخته ساخته شده بودند. اعتراضات، چونان گیاهی فرارونده و گسترشیابنده، از شکاف کارگاههای جنوب جوانه زده بود و حالا ریشههایش، دیوارهای «ولیعصر» را میبلعید. هوا، آمیزهای مسموم از دمدمهی باروت و عطسه سیلندرهای آهنی بود که نامش را «اشکآور» نهاده بودند؛ ابری که از دهانهی تفنگها بیرون میجست تا گریه را بر چهرهها اجباری کند.
در میانه این دوزخ، «احمد» ایستاده بود؛ نجار سالخوردهی محلهی مولوی که دستانش بوی چوب بلوط و تنهایی میداد. خانهی او -بازماندهای از عصر آرامش- حالا دیگر بر زمین بند نبود؛ گویی دیوارها از هراس گلولهها مدام عرق میکردند و بوی نان تازه در گلوی پسکوچهها لخته شده بود. همسرش، «فاطمه»، که تسبیحش دانههایی از جنس قطرات منجمد اشک داشت، در گوشهای از اتاق کز کرده بود، آنجا که سایهها بلندتر از واقعیت بودند.
پسر بزرگش، «امیر»، در آن سوی مرزها به خاطرهای در قاب دیجیتال تبدیل گشته بود، اما «حسین»، دانشجوی حقوقی که این روزها سری پرشور و جانی ناآرام داشت. از ۱۹دی به اینطرف دیگر پیدایش نشده بود.
احمد، لرزش صدای پسرش را در شیارهای چوبی که میتراشید حس میکرد. به یاد میآورد که در برابر سماجت او که میخواست به تظاهرات برود تسلیم شده و سرانجام، با قلبی بریان به او گفته بود: «حلالزاده الحق که به جوانیهای خودم رفتهای ... برو عزیز پدر! اما مواظب باش... مواظب باش که گلولههای بیرحم، تو رو از من ندزدن».
...
اکنون سه روز بود که حسین به خانه بازنگشته بود. خورشید سه بار در خون خویش غرق شده بود و خبری از او نبود. «رضا»، دوستی که قامتش چون الف لرزان بود و چشمانش از فرط بیخوابی به دو گوی جیوهای میمانست، شبی از لای شکاف در به داخل دکان احمد خزید و سراسیمه گفت:
«عمو احمد! حسین رو توی میدون آزادی دیدم؛ مثل یه فرشته بود که تیر نشست رو بالش... مأمورا گرفتنش و سپردنش به چنگال یه مهی که همهچیز رو میبلعید. میگن بردنش توی سیاهچالهی صفر پنهانش کردن؛ یه جایی که زمان دیگه اونجا نای تپیدن نداره».
فاطمه چای میریخت، اما استکانها از شدت اندوه، پیش از آنکه به لب برسند، ترک میخوردند. احمد به دیوار خیره شده بود؛ دیواری که عکس حسین روی آن، هر شب یک میلیمتر به سمت غرب کوچ میکرد. او میدانست که در این شهر، دیگر کسی به زبان آدمیان سخن نمیگوید. شهر، زبان تبر را برگزیده بود.
پس از سه شبانهروز که عقربههای ساعت چون خنجرهایی بر گردهی زمان فرود میآمدند، سرانجام سکوت خانه با غریوی آهنین درهم شکست. تلفن، که روی تاقچه شروع به لرزیدن کرد. احمد گوشی را برداشت؛ صدایی از آن سوی سیم میآمد که بوی فلز زنگزده و راهروهای نمور بازداشتگاه میداد. گویی صدا نه از حنجره، که از سایش دو تیغهی قیچی بر یکدیگر زاده میشد.
«آقای رضایی؟ ما از طرف نظام تماس میگیریم. در باب اون امانتیتون... حسین».
قلب احمد چون پرندهای محبوس در قفسی چوبی، خود را به دیوارهی سینه میکوفت. فاطمه، که حالا چشمانش از فرط اندوه به دو گودال بیانتها بدل شده بود، لبهی پیراهن احمد را گرفت. صدا ادامه داد:
«حاجی! بچهت به خواب ابدی رفته؛ اما جنازهش فعلاً توی تملک بایگانی ماست. اگه میخوای این قالب یخ رو به خاک بسپاری، باید هزینهی نگهداریش رو بدی: یه میلیارد تومن بابت پول گلولهها و انبارداری. تازه، باید پای یه کاغذی رو هم امضا کنی که پسرت اصلاً وجود خارج نداشته، هیچوقت فریاد نزده و هیچ زخمی هم برنداشته».
دنیا در برابر چشمان احمد مچاله شد. یک میلیارد؟ تمام دارایی او، کارگاه نجاریاش بود که در آن، سالها با چوبها از درستی و راستی سخن گفته بود. او به دستان پینهبستهاش نگریست؛ این دستها برای تراشیدن گهواره بودند، نه برای پرداخت بهای مرگ. فاطمه بر کف اتاق فرو افتاد و اشکهایش، فرش کهنه را به دریایی کدر تبدیل کرد.
احمد با صدایی آمیزهی هرای پلنگ و صاعقهای ناگهانی غرید:
«یه میلیارد واسه پسری که خودتون ازم گرفتینش؟! این تجارت خونه یا ادای دین؟! کجای خدا و قرآن همچین دستوری اومده؟!»
صدا، سرد و بیتفاوت چون بارش برف بر سنگ مزار، پاسخ داد:
«منطق تجارت و ترازو همینه؛ تازه تو باید جواب بدی که چرا پسرت رو یه اغتشاشگر و تروریست بار آوردی. یا پول رو جور کن، یا بذار پسرت توی همون سردخونهی ابدی، پودر یخ بشه. انتخاب با خودته. البته یه راه سومی هم هست؛ امضا کنی که کارت بسیج داشته و توی دفاع از نظام کشته شده».
ارتباط قطع شد و بوق اشغال، چون نالهی ممتد یک زخمی در اتاق پیچید. احمد به بانک تقدیرش نگریست؛ کیسهاش تهی بود و تنها دویست میلیون تومان، حاصل یک عمر رنده زدن جانکاه بر گونهی چوبها را در بساط داشت. رضا، که در گوشهی تاریک اتاق چون سایهای ناظر ایستاده بود، زمزمه کرد:
«عمو! اینا میخوان با این پول روحت رو بخرن. حق رو باید کف همین خیابونا گرفت. بیا و به جای سکه، فریادت رو ببر وسط بازار.»
***
آن شب، ماه در آسمان تهران به شکل یک سکهی خونآلود درآمده بود. فاطمه با زبانی لرزان گفت:
«احمد! خونه رو بفروش. بذار این دیوارایی که شاهد قد کشیدن حسین بودن، بشن بهای برگشتن پیکر بیجونش»
احمد به چشمان همسرش نگریست؛ چشمان فاطمه حالا دو آینهی شفاف بودند که در آنها، هزاران مادر دیگر با دستانی خالی ایستاده بودند. گفت:
«اگه امروز خانه رو بدیم، فردا از ما سقف آسمان رو هم طلب میکنن. حسین برای اینکه ما صاحب خانه باشیم رفت؛ من میراثش رو به قاتلاش نمیبخشم.»
***
فردای آن روز، احمد در میانهی میدان ایستاده بود. پلاکاردی در دست داشت که بر آن هیچ نوشتهای نبود؛ تنها آینهای شکسته را رو به سوی خورشید گرفته بود تا بازتاب خشم آسمان، چشم نگهبانان شب را بسوزاند. گلولهها شلیک میشدند و به جای آنکه در تن مردم بنشینند، در هوا به کلماتی آتشین بدل میگشتند. احمد دیگر نمیترسید؛ او حس میکرد هر سلول بدنش، از جنس چوب آبنوس شده است که هیچ تبر و گلولهای بر آن کارگر نیست.
...
دو روز بعد، زمانی که تهران زیر فشار بغض و زخم و خشمی متراکم به خود میپیچید، تلفن دوباره چون عقربی بر تاقچه جنبید. همان صدای زنگزده، این بار با لحنی که در آن بوی پیروزی و تکبر میآمد، پرسید:
«تصمیمت رو گرفتی، نجار!؟ عقربهها علیه تو میچرخند. یا اون یک میلیارد مبارک رو به نظام میبخشی، یا جنازهی پسرت به ناکجاآباد خواهد رفت».
احمد، که حالا گویی قامتش از جنس کوههای البرز شده بود، گوشی را میان دستان پرپینهاش فشرد. فاطمه و رضا، نفس در سینه حبس کرده، به دهان او چشم دوختند. احمد گوشی را روی بلندگو گذاشت تا تمام ذرات هوا گواه باشند. او با آرامشی که پیش از طوفان بر دریا حاکم میشود، گفت:
«بله، تصمیمم رو گرفتم. اون یک میلیارد رو میپردازم.»
برقی از رضایت در لحن آن سوی سیم جهید:
«خردمندانه است! بهای آرامش ابدی پسرت همینه تا یک ساعت دیگه، نشونی حساب ما رو دریافت میکنی.»
اما احمد، مهلتی برای شادی ابلهانه به او نداد. نفسی عمیق کشید، چنان که گویی میخواهد تمام دردهای محلهی مولوی را یکجا در خشمی متکاثف فریاد بزند:
«اما نه به حساب شما! اون یه میلیارد رو میدم تا باهاش گلوله و تفنگ بخرم؛ میدم تا سینه کسایی رو بشکافم که جنازهی بچهم رو گروگان گرفتن. من یه پدرم! خون حسین من، سکهای نیست که توی ترازوی کثیف شما وزن بشه. من با اون پول، یه لشکر از خشم میسازم و به مهمونی قلعههای سیاهتون میآم».
سکوتی سنگین از گوشی بیرون ریخت؛ سکوتی که بوی مرگ و هراس میداد. صدا، لرزان و خشمگین، تنها توانست بگوید: «این اعلان جنگه، منافق! میدونی چه سرنوشتی در انتظارته؟»
احمد خندید؛ خندهای که همچون شکستن یخهای قطبی، لرزه بر اندام خانه انداخت.
«من سرنوشتم رو در میدان آزادی گم کردهام؛ دیگه چیزی برای باختن ندارم.»
...
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
علیرضا خالوکاکایی (ع. طارق)
از مجموعه داستان «سپهر بابا کجایی؟»





0 نظرات