جهان پساجنسیت: نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین- فصل چهارم



فصل چهارم: پیامدهای یک عصیان؛ فراروی از استانداردهای کهن


انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین را نباید به‌‌مثابه‌ی یک «پروژه‌ی مهندسی تشکیلاتی» یا فقط یک بازآرایی تکنوکراتیک قدرت در درون یک سازمان سیاسی فهم کرد. این پدیده، در جوهر خود، یک «عصیان وجودی»[1] بود؛ انفجاری در لایه‌های زیرین معنا که مفاهیم بنیادینی چون «قدرت»، «رهایی» و «جنسیت» را از مدارهای سنتی‌ آنها خارج کرد.

برای نخستین‌بار در تاریخ مبارزات معاصر، یک جنبش پیشتاز، نوک پیکان حمله‌ی خود را نه تنها به سوی «دولت»، «طبقه» یا «سرمایه»، بلکه به سوی «نفس انسانیت تحقیرشده» نشانه رفت. این بازتعریف انسان، نه از مسیر نظریات انتزاعی، بلکه از طریق مرکزیت‌بخشی به زن محقق شد؛ همان «دیگری تاریخی» که هزاره‌ها در حاشیه‌ی رخدادها بود و اکنون در این پارادایم، «فاعل مطلق تاریخ»[2] گشته است.

گسست در اندیشه‌ی شرق و غرب

پیامدهای این عصیان، از مرزهای سیاسی ایران و خاورمیانه فراتر رفته و در جغرافیای جهانی اندیشه، گسستی پدید آورده است که نظام‌های فکری شرق و غرب در برابر آن بی‌دفاع مانده‌اند:

۱. در برابر شرق سنتی (بنیادگرایی): این انقلاب، «پایگاه اصلی» قدرت بنیادگرایی یعنی «سلطه بر زن» را نابود کرد. در حالی که بنیادگرایی، زن را ابژه‌ای برای کنترل می‌بیند، انقلاب ایدئولوژیک او را به مقام فرماندهی برمی‌کشد. این یک آنتی‌تز (ضد) کامل و ویرانگر برای ارتجاع مذهبی است.

۲. در برابر غرب مدرن (لیبرالیسم): این انقلاب، بن‌بست «فردگرایی اتمیزه» و «کالایی‌شدن زن» را در نوردید. در حالی که غرب، رهایی زن را در «آزادی‌های صوری حقوقی» خلاصه می‌کند، این پدیده به دنبال «رهایی هستی‌شناختی» از طریق یگانگی آرمانی و نفی تملک است.

بازنویسی مفهوم قدرت

این عصیان ثابت کرد که قدرت لزوماً نباید «مذکر» (به معنای سلطه و استیلا) باشد. با هژمونی زنان، تعریفی نوین از اقتدار متولد شد: «اقتدار برخاسته از فدا». این‌جا، قدرت نه ابزاری برای انباشت امتیاز، بلکه میانجی‌ای برای آزادسازی انرژی‌های سرکوب‌شده‌ی توده‌هاست.

پیام جهانی: انسان پسا-جنسیت

پیامد نهایی این حرکت، تولد سوبژکتیویته‌ای است که نه به بیولوژی خویش، بلکه به «اراده‌ی معطوف به آزادی» خویش شناخته می‌شود. این انقلاب اعلام کرد که راه خروج از بحران‌های معاصر بشریت (از بنیادگرایی تا پوچی مدرن)، نه در بازگشت به گذشته و نه در استحاله در نظم موجود، بلکه در یک «جهش آگاهانه‌ی وجودی» است؛ جهشی که در آن، زن نه به‌عنوان یک «جنس»، بلکه در موقعیت «پیشاهنگ رهایی نوع بشر» هدایت تاریخ را بر عهده می‌گیرد.

در ادامه، لایه‌های عمیق‌تر این پیامدها را در ساحت سازماندهی، جنگ و فرهنگ نوین واکاوی خواهیم کرد.

رهایی ساختاری: فراروی از «وعده‌ی پیروزی» به «ضرورت بودگی»

در تاریخ کلاسیک تحولات سیاسی، همواره یک شکاف زمانی عمیق میان «کُنش» و «رهایی» وجود داشته است. تمامی انقلاب‌های بزرگ جهان، از عصر روشنگری فرانسه تا خیزش‌های قرن بیستم در آمریکای لاتین و آسیا، رهایی را به‌‌مثابه‌ی یک «پاداش غایی» در افقی دوردست ترسیم کرده‌اند. در این منطق، انسان مبارز هم‌چنان حامل رسوبات گذشته است و تنها پس از «تسخیر دولت» یا «تغییر زیربنای اقتصادی» است که قرار است طعم رهایی را بچشد.

اما انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، این خط زمانی را درهم‌شکست و به جای آن، یک «هستی‌شناسی اکنون»[3] را نشانه رفت.

رهایی به‌مثابه‌ی «پیش‌شرط»، نه «پاداش»

تمایز بنیادین این تجربه در این است که رهایی را از یک «پیامد سیاسی» به یک «پیش‌شرط وجودی» تبدیل کرد. در منطق مریم رجوی، تو نمی‌توانی برای آزادی خلق بجنگی، در حالی که خودت هنوز در زنجیرهای «جنسیت‌زدگی» و «فردیت‌گرایی» اسیر هستی.

در این‌جا، رهایی یک امتیاز پس از پیروزی نیست؛ بلکه نوعی «بودگی نوین» است که بدون آن، امکان حضور در ساختار ارتش آزادی‌بخش و مقاومت نوین اساساً وجود ندارد. این جابه‌جایی، به معنای آن است که پیروزی نه در لحظه‌ی سقوط دشمن، بلکه در لحظه‌ی «تولد سوژه‌ی رها» در درون سازمان رخ داده است.

الغای «تعلیق رهایی»

انقلاب‌های سنتی همواره دچار آفت «تعلیق رهایی» بوده‌اند؛ یعنی به بهانه‌ی شرایط جنگی یا ضرورت‌های استراتژیک، آزادی سوژه را به تأخیر انداخته‌اند. مریم رجوی با انقلاب ایدئولوژیک، این تعلیق را ناممکن کرد. او اعلام کرد:

۱. برای شکستن بن‌بست نظامی و سیاسی، ابتدا باید «بن‌بست درونی سوژه» شکسته شود.

۲. عبور از «مالکیت»، «جنسیت» و «نقش‌های تاریخی»، نه یک تمرین اخلاقی، بلکه یک «ضرورت مبارزاتی» است.

از «سرباز وظیفه» تا «سوژه‌ی مشتاق»

در این ساختار، انگیزه برای مبارزه دیگر از «دستورات خشک نظامی» نشأت نمی‌گیرد، بلکه از لذت «تجربه‌ی رهایی در همین لحظه» برمی‌آید. وقتی زن یا مرد مجاهد از زنجیر تملک و فردیت پدرسالارانه رها می‌شود، به چنان سطح عظیمی از انرژی و فدا دست می‌یابد که هیچ مانع فیزیکی یا نظامی توان ایستادگی در برابر او را ندارد.

این همان نقطه‌ای است که در آن «تئوری» به «آهن و خون» تبدیل می‌شود. رهایی ساختاری یعنی سازماندهی ارتش و جنبشی که در آن، هر عضو پیشاپیش در درون خود، استبداد را شکست داده است. این انسان رها، دیگر نه برای «به دست آوردن آزادی»، بلکه از موضع «دارنده‌ی آزادی درونی» می‌جنگد تا آن را به کل جامعه تسری دهد.

فراخوان معکوس: زایش سوژه‌ی خودبنیاد بر ویرانه‌های انقیاد

در نظریه‌ی کلاسیک لویی آلتوسر، ایدئولوژی حاکم از طریق مکانیسم «استیضاح» یا «فراخوان»،[4] افراد را صدا می‌زند و به آن‌ها جایگاهی در نظم موجود می‌بخشد. آلتوسر مثال مشهور پلیسی را می‌زند که فریاد می‌زند: «آهای، تو!» و فرد با برگشتن به سوی پلیس، هویت خود را به‌عنوان سوژه‌ی قانون و نظم (سوژه‌ی مطیع) می‌پذیرد.[5]

انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، یک «ضد-فراخوان» رادیکال را بنا نهاد. این حرکت، نه پذیرش هویت‌های پیش‌ساخته، بلکه عملیات تخریب تمامی آن صداهایی بود که سوژه را به سوی نقش‌های سنتی (پدر، همسر، مالک، فرودست) فرا می‌خواندند.

فراخوان معکوس

فراخوان معکوس یعنی: سوژه پیش از آن‌که ابزار تغییر جهان شود، باید معمار تغییر خویشتن باشد. این به معنای خروج آگاهانه از سوژگی ساخته‌وپرداخته‌ی نظام پدرسالار است تا امکان ورود به یک «جهان دیگر» فراهم شود.

عصیان به‌مثابه‌ی تکنولوژی خود[6]

این گسست، تجسم همان چیزی است که میشل فوکو در سال‌های پایانی عمرش تحت عنوان «زایش سوژه‌های مقاومت» مطرح کرد. فوکو معتقد بود که مقاومت واقعی زمانی رخ می‌دهد که فرد علیه «رژیم حقیقتی» که او را تعریف کرده است، بشورد.[7]

در انقلاب ایدئولوژیک:

۱. سوژه‌ی انضباطی: (که خود را با رعایت هنجارها و ترس از قدرت تعریف می‌کند) می‌میرد.

۲. سوژه‌ی عصیانگر: (که هویت خود را نه از طریق قدرت حاکم، بلکه از طریق «نفی آگاهانه‌ی» آن قدرت می‌سازد) متولد می‌شود.

پیامد هستی‌شناختی: تولد «انسان سلب‌مالکیت‌شده»

این فراخوان معکوس، انسانی را پدید آورد که دیگر «مالک» هیچ نقش سنتی نیست. او نه مالک همسر است، نه بنده غریزه، و نه اسیر تاریخ جنسیتی خویش. این «تهی‌بودگی فعال»، به او قدرتی می‌بخشد که در برابر هیچ فشار بیرونی (شکنجه، محاصره یا پروپاگاندا) فرو نمی‌ریزد؛ زیرا او پیشاپیش هر آن‌چه را که دشمن می‌توانست از او بگیرد یا به وسیله‌ی آن او را تهدید کند، فدای راه رهایی کرده است.

این‌جا، رهایی دیگر یک «وعده‌ی سیاسی» نیست، بلکه یک «کیفیت زیستن» است که در آن سوژه، خود خود را از نو اختراع می‌کند.

رهایی به‌مثابه‌ی «سبک زیستن

در سنت‌های بزرگ فکری قرن بیستم، رهایی همواره به‌‌مثابه‌ی یک «برون‌داد» یا محصول نهایی یک فرآیند بیرونی تعریف شده است. ولی در پارادایم انقلاب ایدئولوژیک، رهایی نه یک مقصد، بلکه «طریقت زیستن» است. در این بازخوانی، رهایی از یک «حقوق شهروندی» یا «عدالت اقتصادی» به یک «وضعیت اگزیستانسیالیستی» ارتقا می‌یابد.

نقد مدل‌های سنتی رهایی

برای درک تمایز این تجربه، باید آن را در برابر سه ستون بزرگ اندیشه‌ی مدرن قرار داد:

۱. در مارکسیسم: رهایی یک فرآیند مادی و محصول قهری تحول ابزار تولید است (رهایی از بالا).

۲. در لیبرالیسم: رهایی یک پروژه‌ی حقوقی-قراردادی است که از طریق صندوق رأی و اصلاح قوانین محقق می‌شود (رهایی صوری).

۳. در فمینیسم کلاسیک: رهایی در گرو «سهم برابر قدرت» در درون همان ساختارهای موجود پدرسالار است (رهایی اصلاح‌طلبانه).

اما در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، رهایی یک «گسست درونی» است؛ یعنی سوژه پیش از آن‌که جهان را تغییر دهد، پیوندهای ماهوی خود را با نظم موجود قطع می‌کند.

ساحت‌های پنج‌گانه‌ی رهایی وجودی

رهایی در این معنا، نه یک برنامه‌ی سیاسی، بلکه یک «کنش مستمر سلب مالکیت» از خویشتن سنتی است:

۱. رها شدن از تقدیر جنسیت: عبور از این باور که بیولوژی، سقف پرواز انسان است؛

۲. رها شدن از نقش‌های اکتسابی: نفی تمامی ماسک‌هایی که فرهنگ (به‌عنوان مادر، همسر یا فرودست) بر چهره‌ی سوژه زده است؛

۳. رها شدن از فردیت اتمیزه: خروج از پیله‌ی تنهایی مدرن برای رسیدن به «فردیت متعالی» در پیوند با دیگری؛

۴. اتصال به «ما»: استحاله از یک «من» تملک‌گرا به یک «ما» آفریننده؛ جایی که قدرت فرد در جمع ضرب می‌شود؛

۵. رها شدن از تاریخ: گسست از زنجیره‌ی تکرار استبداد برای «ابداع» تاریخی که هنوز نوشته نشده است.

رهایی به‌مثابه‌ی «شرط امکان»[8]

در اصطلاح فلسفی ایمانوئل کانت، رهایی در این‌جا به «شرط امکان» انقلاب بدل می‌شود. این یعنی بدون این سبک زیستن و بدون این رهایی درونی، هرگونه حرکت سیاسی تنها «تغییر ارباب» است، نه «لغو بندگی».

این‌جا رهایی نه «آغاز» است (که تمام شود) و نه «پایان» (که به آن برسیم)؛ بلکه «اتمسفر تنفس» سوژه‌ی انقلابی است. انسانی که به این سبک زیستن دست یافته، پیشاپیش پیروز است؛ چرا که او در درون خود، تمام کدهای فرهنگی و روانی نظام سرکوبگر را از اعتبار انداخته است. چنین سوژه‌ای در سخت‌ترین محاصره‌ها نیز «رها» باقی می‌ماند، زیرا منبع آزادی او نه در بیرون، بلکه در انتخاب وجودی او نهفته است.

واکاوی انقلاب ایدئولوژیک در آیینه‌ی تاریخ جهان

برای درک ابعاد استراتژیک و فلسفی این انقلاب، ناگزیر باید آن را در آیینه‌ی تاریخ جهان واکاوی کرد. تاریخ مدرن، مشحون از انقلاب‌هایی است که مدعی دگرگونی بنیادین بوده‌اند؛ ولی وقتی به لایه‌ی عمیق «مناسبات جنسیتی» و «تعریف قدرت» می‌رسیم، درمی‌یابیم که انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین با اختلاف کیفی تمامی الگوهای پیشین را درمی‌نوردد.

«زن‌شدن» قدرت: عبور از فمینیسم کلاسیک

بی‌همتا بودن انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین در این است که قدرت را از ریشه بر مبنای «زن-شدن» بازتعریف کرد. این مفهوم که در اندیشه‌ی «ژیل دلوز» به معنای گسست از مرکزیت مردانه و حرکت به سوی افق‌های نوین رهایی است، در انقلاب ایدئولوژیک تجسم یافت.

در این‌جا، «زن بودن» دیگر یک هویت بیولوژیک نیست، یک «موقعیت انقلابی» است. برخلاف فمینیسم غربی که اغلب به دنبال سهمی از قدرت موجود است، این تجربه به دنبال «تغییر ماهیت قدرت» بود. قدرتی که از «سلطه»[9] به «وصل»[10] و از «تملک» به «ایثار» تغییر جهت داده است.

پادزهر مطلق بنیادگرایی

دلیل دیگر بی‌همتایی این تجربه، «زمینه-محور»[11] بودن آن است. در جغرافیایی که «بنیادگرایی مذهبی» بر آن حاکم است (نظامی که تمام موجودیت خود را بر نفی زن بنا کرده)، تنها راه نجات، برکشیدن زن به جایگاه هژمونیک است.

این تجربه ثابت کرد:

۱. در برابر نظمی که زن را «ناموس» و «ابژه» می‌داند، تنها «فرماندهی زن» می‌تواند ساختار روانی و سیاسی دشمن را فروبپاشد.

۲. این تنها مدلی در جهان است که در آن، مردان نه از طریق اجبار، بلکه از طریق یک تحول ایدئولوژیک، آگاهانه هژمونی زنان را پذیرفتند تا خود را از بند پدرسالاری درونی رها کنند.

گسستی در سنت انقلاب‌ها

انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، «امر زنانه» را از حاشیه‌ی سیاست به کانون «هستی‌شناسی قدرت» منتقل کرد. این جنبش اعلام کرد که انسانیت نوین، تنها از مسیر رهایی زن و سپردن سکان هدایت تاریخ به او عبور می‌کند. به همین دلیل است که این تجربه‌ی بی‌نظیر، در هیچ‌کدام از دسته‌بندی‌های متعارف سیاسی شرق و غرب نمی‌گنجد؛ این یک پیام درخشان برای قرن بیست و یکم است.

سوسیالیسم: «زن» به‌مثابه‌ی سرباز پیاده‌ی طبقه

در کلان‌روایت سوسیالیستی، رهایی زن همواره به‌عنوان یک «فرع بر اصل»[12] نگریسته می‌شد. الکساندرا کولونتای و دیگر انقلابیون پیشرو دریافتند که گرچه زنان در صفوف مقدم نبرد و تولید حضور دارند، ولی ایدئولوژی مارکسیست-لنینیستی، «طبقه» را تنها موتور تاریخ می‌داند.

تأخیر در رهایی: در این منطق، رهایی زن به «فردای پس از انقلاب» حواله می‌شد. گویی با لغو مالکیت خصوصی، پدرسالاری هزارساله خودبه‌خود تبخیر می‌شود.

تغییر نقش بدون تغییر منطق: زنان به کارخانه و جبهه رفتند، اما «بدن زن» هرگز به‌عنوان نقطه‌ی آغازین تغییر اپیستمه (نظم دانایی) در نظر گرفته نشد. نتیجه این بود که دولت سوسیالیستی به نسخه‌ای نوین از «پدر مقتدر» تبدیل شد و زنان در لایه‌های زیرین قدرت، هم‌چنان در حاشیه ماندند.

فمینیسم غربی: اصلاح ویترین و بقای ساختار

فمینیسم غربی، به‌ویژه در موج‌های دوم و سوم، دستاوردهای حقوقی و فرهنگی شگرفی داشت، اما در واژگونی «هستی‌شناسی قدرت» ناکام ماند. این جنبش‌ها اغلب در پی اصلاح قواعد قدرت بودند تا زنان نیز بتوانند در همان بستری به قدرت برسند که منطق مردسالار تعیین کرده بود.

فمینیسم غربی بر «حقوق برابر» تأکید داشت، ولی کمتر به این پرسش پرداخت که «خود قدرت» چرا همواره ماهیتی تملک‌گرا و سلسله‌مراتبی دارد. آن‌ها خواهان ورود به ساختار بودند، نه انهدام منطق درونی ساختار.

هویت به‌مثابه‌ی بند: همان‌گونه که جودیت باتلر هشدار می‌دهد، اگر ما بدون نقد رادیکال «هویت جنسیتی»، تنها به دنبال برابری باشیم، در واقع در حال بازتولید همان مکانیسم‌های قدرتی هستیم که ما را تعریف کرده‌اند.[13] فمینیسم غربی درگیر «سیاست هویت» شد، در حالی که انقلاب ایدئولوژیک به سوی «سیاست فراروی از هویت» حرکت کرد.

انقلاب ایدئولوژیک: رویکرد رادیکال و راه سوم

در مقابل این دو الگو، انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین راه سومی را گشود که نه «زن» را به «طبقه» تقلیل داد و نه به «اصلاحات حقوقی» بسنده کرد. انقلاب ایدئولوژیک ثابت کرد:

۱. رهایی، نقطه‌ی آغاز است، نه فرجام: بر خلاف سوسیالیسم، رهایی زن به آینده موکول نشد؛ بلکه به موتور محرک کنونی انقلاب تبدیل شد.

۲. تغییر جنس قدرت: بر خلاف فمینیسم غربی، هدف تنها سهم گرفتن از قدرت نبود، بلکه «تغییر جنس قدرت» بود. قدرتی که دیگر بر پایه «تملک» (نظم مردسالار) نیست، بلکه بر پایه «ایثار و یگانگی» (نظم رهایی‌بخش) است.

۳. عبور از سقف جنسیت: این تجربه به جای تثبیت «هویت زنانه»، سوژه را به سمتی می‌برد که از پیله‌ی جنسیت خارج شود تا به «انسانیت مطلق» دست یابد.

در این معنا، اگر فمینیسم غربی قواعد بازی را عوض کرد، انقلاب ایدئولوژیک «میز بازی» را واژگون کرد تا نظمی نوین بنا کند که در آن، زن نه به‌عنوان یک «جنس»، بلکه «پیشاهنگ رهایی بشر» شناخته می‌شود.

انهدام منطق کهن و ابداع «رژیم نوین حقیقت»

تجربه‌ی مورد بحث، با عبور از تمامی بن‌بست‌های تاریخی مکاتب کلاسیک، دست به دگرگونی سیاسی-فلسفی زد: شکستن ستون فقرات تاریخ پدرسالار.

در این پارادایم، «زن» دیگر یک موضوع فرعی یا یک متحد تاکتیکی نیست؛ بلکه «امر زنانه» به‌‌مثابه‌ی تنها امکان رهایی، در قلب دستگاه محاسباتی انقلاب قرار می‌گیرد.

چهار رکن دگرگونی هستی‌شناختی

تمایز بنیادین انقلاب ایدئولوژیک با تمامی جنبش‌های جهانی در چهار سطح عملیاتی خلاصه می‌شود:

۱. برخلاف مارکسیسم که جنسیت را روبنا می‌دید، در این‌جا «تضاد جنسیتی» (به معنای سلطه‌ی تاریخی مرد بر زن) به‌عنوان زیربنای تمامی استبدادها شناسایی شد.

۲. بر خلاف لیبرالیسم، رهایی به فردای پیروزی حواله نشد. عبور از «منیت جنسیتی» و «فردیت تملک‌گرا»، شرط شرکت در یک مبارزه‌ی جمعی برای آزادسازی ایران از انقیاد استبداد و فاشیسم شد.

۳. زنان نه فقط به پست‌های مدیریتی، بلکه به «هسته‌ی تصمیم‌گیری ایدئولوژیک» راه یافتند؛ چرا که اکنون این «نگاه زنانه» (معطوف به وصل و فدا) بود که جهت‌گیری‌های کلان را تعریف می‌کرد.

۴. شاید رادیکال‌ترین بخش، الزام مردان به عبور از «امتیازات تاریخی جنسیت» بود. مرد مجاهد برای ماندن در این مدار، باید از نقش «مالک و مقتدر» استعفا می‌داد تا بتواند به‌عنوان یک انسان یگانه با جمع پیوند بخورد.

فراروی از الگوهای جهانی

انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین یک «الگوی بدیل»[14] است که هیچ معادلی در جنوب جهانی یا غرب مدرن ندارد.

اگر سوسیالیسم به دنبال «توزیع عادلانه‌ی قدرت» بود، اگر فمینیسم به دنبال «سهم برابر از قدرت» بود، انقلاب ایدئولوژیک به دنبال «تغییر ماهیت قدرت» است.

در این‌جا، قدرت دیگر به معنای «توانایی وادار کردن دیگری به اطاعت» (منطق مردسالار) نیست؛ بلکه به معنای «توانایی فدا کردن خود برای رهایی دیگری» (منطق زنانه به‌مثابه‌ی رهایی) بازتعریف می‌شود.

دگرگونی در «رژیم حقیقت»

این همان لحظه‌ای است که میشل فوکو از آن به‌عنوان «دگرگونی در رژیم حقیقت»[15] یاد می‌کند.[16] وقتی «معنای قدرت» تغییر می‌کند، تمام مفاهیم دیگر-از عشق و خانواده تا جنگ و پیروزی- دچار دگرگونی می‌شوند.

در این رژیم نوین حقیقت: پیروزی، نه تسخیر خاک، بلکه تسخیر قله‌های انسانیت است. رهایی، نه رها شدن از قانون، بلکه رها شدن از «من کوچک» برای اتصال به «حقیقت بزرگ» است.

تولد «انسان سلب‌مالکیت‌شده»

این انقلاب ثابت کرد که رهایی واقعی نه از طریق چانه‌زنی بر سر قدرت، بلکه از طریق ویران کردن «بنیادهای روانی قدرت» در درون سوژه ممکن است. زنی که فرمانده می‌شود و مردی که هژمونی او را می‌پذیرد، هر دو در حال انجام یک عملیات انتحاری علیه شخصیت کاذب و فردیت فروبرنده‌ی خود هستند تا فضایی برای تولد «انسان طراز رهایی» باز کنند. این، سهم بی‌بدیل مجاهدین در گنجینه‌ی تجارب بشری برای عبور از عصر تاریکی و بنیادگرایی است.


پانوشت: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


[1] Existential Revolt


[2] Subject of History


[3] Ontology of the Present


[4] Interpellation


[5] Althusser, Lenin and Philosophy.


[6] Technologies of the Self


[7] Foucault, History of Sexuality.


[8] Condition of Possibility


[9] Mastery


[10] Connection


[11] Context-based


[12] The Woman Question


[13] Butler, Gender Trouble.


[14] Alternative Paradigm


[15] Transformation of the Regime of Truth


[16] Foucault, History of Sexuality.

ارسال یک نظر

0 نظرات

Pagination Scripts Facebook SDK Overlay and Back To Top