جهان پساجنسیت: نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین- فصل ششم




جهان پساجنسیت: نگاهی پدیدارشناسانه به انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین- فصل چهارم



فصل ششم: افق‌های نوین؛ گسست از «آنچه هست» برای «آنچه باید باشد»




بررسی انقلاب ایدئولوژیک، ما را به این حقیقت بنیادین رساند که این رخداد، نه یک تجربه‌ی محلی و محدود و در بوته‌ی آزمایش یک سازمان انقلابی، بلکه یک «تغییر مسیر آگاهانه» از مسیر تاریخ پدرسالاری است. در این‌جا، ما با نوعی «گسست هستی‌شناختی» روبرو شدیم که از مرزهای یک دگرگونی سازمانی و حتی بومی فراتر رفته و به ساحت «ابداع انسان نوین» قدم گذاشته است.

رخداد به‌مثابه‌ی «بیرون‌زدگی حقیقت»

طبق تبیین آلن بدیو، حقیقت چیزی نیست که در نظم موجود یافت شود؛ بلکه حقیقت یک «رخداد» است که از دل یک وضعیت بیرون می‌زند و تمام محاسبات قبلی را بی‌اعتبار می‌کند.[1] انقلاب ایدئولوژیک، همان «بیرون‌زدگی حقیقت» بود:

حقیقتی که می‌گوید رهایی زن، نه بخششی از سوی مرد، بلکه شرط امکان رهایی خود مرد است؛ حقیقتی که ثابت کرد قدرت می‌تواند از مدار «تملک و سیطره» به مدار «وصل و فدا» هجرت کند.

واژگونی منطق قدرت

ما دریافتیم که انقلاب ایدئولوژیک، در هیچ‌کدام از خانه‌های از پیش تعیین‌شده‌ی اندیشه‌ی مدرن نمی‌گنجد:

در برابر لیبرالیسم: نشان داد که آزادی حقوقی بدون آزادی وجودی از زنجیر فردیت خودخواه، تنها یک توهم است.

در برابر سوسیالیسم: ثابت کرد که تغییر زیربنای اقتصادی بدون انقلاب در «زیربنای جنسیتی روح»، تنها به بازتولید استبداد در رنگی دیگر می‌انجامد.

جهانی که ممکن می‌شود

اکنون باید بپرسیم این رخداد چه افقی را در برابر بشریت و به‌ویژه مردم ایران می‌گشاید؟ این تجربه ثابت کرد که «رهایی» یک امر ممکن است، اگر سوژه شجاعت «نفی خویشتن سنتی» را داشته باشد. جهانی که این انقلاب نوید می‌دهد، جهانی است که در آن:

۱. انسان با آرمانش تعریف می‌شود، نه با بیولوژی‌اش.

۲. رهبری نه یک امتیاز، بلکه سنگین‌ترین فرم مسئولیت و فداکاری است.

۳. یگانگی جمعی، پناهگاه نهایی انسان در برابر اضطراب مدرنیته و توحش بنیادگرایی است.

رخدادی برای تمام فصول

انقلاب ایدئولوژیک، نه یک فصل بسته شده در تاریخ مجاهدین، بلکه یک «افق گشوده» برای تمام کسانی است که به دنبال راهی برای عبور از بن‌بست تمدنی معاصر می‌گردند. این تجربه، «امکان جهان دیگر» را در همین‌جا و همین‌اکنون به اثبات رساند. ما از رخدادی سخن گفتیم که نه فقط تشکیلات مجاهدین، بلکه «هستی» را بازنوشت؛ و این بازنویسی، پیام رهایی‌بخشی است که لرزه بر اندام هر نظم اقتدارگرا می‌اندازد.

معماری یک پارادایم نوین

بزرگترین بن‌بست گفتمان‌های فمینیستی غرب-از مری ولستون‌کرفت تا جودیت باتلر- در این بوده است که همگی، خواسته یا ناخواسته، با منطق مردسالار تعریف شده‌اند. آن‌ها تلاش کردند تا برای زنان در ساختار قدرت، سهم، مشارکت و صندلی به دست آورند؛ ولی نتوانستند ماهیت خود «قدرت» را بازتعریف کنند.

در انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین به پیشگامی مریم رجوی، زنان نه به‌عنوان «شریک قدرت»، بلکه در جایگاه «مفسران نهایی ضرورت» و معماران ساختار نوین به میدان آمدند. آن‌ها ساختار قدرت را از نو نوشتند.

قدرت در این پارادایم، دیگر به معنای «توانایی وادار کردن دیگری به اطاعت» نیست. با حذف «منیت جنسیتی» از کانون تصمیم‌گیری، قدرت به «مسئولیت حداکثری» و «فدای رهایی‌بخش» ارتقاء یافت.

آنتی‌تز بنیادگرایی: نبرد در زیربنا

این معماری نوین، تنها پاسخی به تبعیض نبود؛ بلکه دقیق‌ترین «آنتی‌تز استراتژیک» در برابر بنیادگرایی مذهبی بود. بنیادگرایی، زن را «ناموس قدرت» می‌بیند تا او را کنترل کند؛ انقلاب ایدئولوژیک، زن را «صاحب قدرت» کرد تا کل دستگاه بنیادگرایی را به چالش بکشد. این جابه‌جایی، لرزه‌ای بر اندام تاریخی استبداد و فاشیسم در ایران انداخت که از لایه‌ی سیاسی عبور کرده و به لایه‌ی فرهنگی و وجودی رسیده است.

تولد «قدرت رهاشده»

اگر فمینیسم سنتی به دنبال «برابری» بود، انقلاب ایدئولوژیک به دنبال «رهایی» است. برابری در یک ساختار ناعادلانه، تنها برابری در انقیاد است؛ ولی رهایی یعنی ابداع ساختاری که در آن هیچ‌کس (نه مرد و نه زن) برده‌ی غریزه‌ی مالکیت و سیطره نباشد. این همان نقطه‌ای است که در آن، قدرت دیگر یک بار سنگین طبقاتی نیست، بلکه بالی برای پرواز جمعی است.

عبور از جنسیت و ابداع «سوژه‌ی فراجنسیتی»

در این پارادایم، رهایی دیگر به معنای چانه‌زنی بر سر «حقوق بدن» نیست؛ بلکه به معنای «شورش علیه تقدیر بدن» است. انقلاب ایدئولوژیک با به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های بیولوژیک، اعلام کرد که انسان، زندانی هورمون‌ها، غرایز و نقش‌های تحمیلی تاریخ نیست.

فراروی از «شدن» به «آفریدن»

سیمون دوبووار با جمله‌ی مشهورش که «زن، زن زاده نمی‌شود، بلکه زن می‌شود»، برساخته بودن هویت زنانه را افشا کرد. او ثابت کرد که جامعه، بدن زن را به «زن سنتی» تبدیل می‌کند.

اما انقلاب ایدئولوژیک، گامی فراتر از این کشف گذاشت:

اگر دوبووار می‌گفت زن باید «زن‌بودن تحمیلی» را بفهمد، مریم رجوی راه «گذشتن از آن» را گشود.

در انقلاب ایدئولوژیک، زن نه‌تنها از «شدن تاریخی» (ابژه بودن) عبور کرد، بلکه «بودنی نو» را آفرید؛ بودنی که در آن بدن نه یک قفس برای تمایلات جنسیتی، بلکه امکانی برای «پرواز آرمانی» است. در این‌جا، «زن بودن» با «رهایی» مترادف شد.

عبور مرد از «نام پدر» و بدویت قدرت

رادیکال‌ترین بخش این پارادایم، درگیر کردن مرد در فرآیند رهایی بود. در این مسیر، مرد نه به‌عنوان یک حامی بیرونی، بلکه چون سوژه‌ای که خود نیازمند رهایی از «مردبودگی تاریخی» است، تعریف شد.

مرد مجاهد برای ورود به این انقلاب، باید از «نام پدر» (منطق سلطه‌گر مذکر) هجرت می‌کرد. این عبور، به معنای پشت سر گذاشتن تمام امتیازات تاریخی و ورود به یک «نظم نمادین تازه» بود؛ نظمی که در آن قدرت نه در «مشت گره‌کرده»، بلکه در «قلب یگانه» و پذیرش هژمونی رهایی‌بخش (هژمونی زنانه)[2] معنا می‌یافت.

هژمونی زنانه

برخلاف تصور رایج، هژمونی زنانه به معنای جابه‌جایی جنسیت حاکم (زن به جای مرد) نیست. در معنای گرامشیایی، این اصطلاح به معنای استقرار یک «نظام ارزشی آلترناتیو» است. این هژمونی، حاکمیت روح «وصل، فدا و مسئولیت‌گرایی» (صفات رهایی‌بخش زنانه) بر روح «فصل، تملک و قدرت‌طلبی» (صفات تاریخی مردانه) است.

«آرمان پیشرو»

مریم رجوی در یکی از سخنرانی‌های خود در باره‌ی «رهبری زنان» می‌گوید:

«ما از یک رهبری صحبت می‌کنیم که محصول عنصر شکوفا‌شده‌ی انسانی است و خودش نیز بر روابط انسانی متمرکز است. این شورش بزرگی است علیه مردسالاری و فرهنگ عقب‌مانده‌ای که باید نفی شود. به‌همین دلیل وقتی در جنبش مقاومت، زنان مواضع رهبری‌کننده را برعهده گرفتند، این‌ تغییر برای ما فقط یک جابه‌جایی مدیریتی نبود، بلکه فراتر از آن هدف،‌ نفی ساز‌وکار مبتنی بر تبعیض جنسی بود. چنین نبود که مردان پست‌هایشان را ترک کنند تا زنان در همان پست‌ها جایگزین شوند و همان مناسبات را با همان شیوه‌ها اداره کنند. چنین نبود که زنان پا در جای پای مردان بگذارند یا در کلوپ مردان پذیرفته شوند،‌خیر، اصل موضوع این بوده و هست که روابط کهنه مبتنی بر بینش مردسالاری کنار زده شود و جای خود را به روابط انسانی بدهد»

او در همین سخنرانی می‌افزاید:

حضور زنان در رهبری، مردان را حذف نکرد وسبب انفعال یا افت آن‌ها نشد، به‌عکس، آن‌ها را از بندهای فرهنگ مردسالار که بر ذهن‌ها، اراده‌ها و عاطفه‌هایشان پیچیده شده بود، رها کرد. آن‌ها تجربه‌های خود را به زنان منتقل کردند و از آنان که افق‌های تازه‌ای را گشوده بودند،‌ بسیاری چیزها آموختند.

پس ما به رهبری زنان این‌گونه نگاه می‌کنیم: یک آرمان پیشرو انسانی.»[3]

پایان دیکتاتوری بیولوژی

انقلاب ایدئولوژیک ثابت کرد که وقتی انسان از «منیت جنسیتی» سلب مالکیت کند، به قلمروی «انسانیت ناب» وارد می‌شود. در این قلمرو، زن و مرد دیگر دو قطب متضاد در نبرد قدرت نیستند، بلکه دو سوژه‌ی رهاشده‌اند که در یک یگانگی فرارونده، برای هدفی بزرگتر (آزادی خلق) با هم پیوند خورده‌اند. این نه فقط نفی تقدیر بدن، بلکه تولد «اراده‌ی معطوف به رهایی» بر ویرانه‌های غریزه است.

مریم رجوی این‌ مفهوم را این‌چنین بیان کرده است:

«مجاهدین به این کشف مهم رسیدند که اگر بخواهند در مقابل استبداد مذهبی بایستند باید با تمامی آثار ایدئولوژیک و فرهنگی بنیادگرایی مبارزه کنند. در یک کلام، ما دیدیم که زدودن اندیشه‌ی جنسیت‌گرایی انرژی عظیمی از درون این مقاومت آزاد می‌کند و دینامیسم شگفتی برای جهش به جلو فراهم می‌کند که سرچشمه‌ی توانایی‌هاست.»[4]

رهبری به‌مثابه‌ی «نقد رادیکال قدرت»

بزرگترین دستاورد انقلاب ایدئولوژیک، درک این حقیقت تلخ بود که هر انقلابی-هرچند با شعار آزادی آغاز شود- اگر نتواند از «منطق جنسیت» عبور کند، ناگزیر به بازتولید سلطه محکوم است. تاریخ مدرنیته، گورستان انقلاب‌هایی است که در «سطح» تغییر کردند ولی در «عمق» (رابطه‌ی قدرت میان زن و مرد) دست‌نخورده باقی ماندند.

عبور از «تقدیر شکست»

انقلاب‌های فرانسه، روسیه و چین، علی‌رغم دگرگونی در طبقات اجتماعی، «رژیم حقیقت پدرسالار» را حفظ کردند. در نتیجه، استبداد تنها لباس خود را عوض کرد. اما رهبری مجاهدین -با انقلاب ایدئولوژیک کادرها- آینده‌ی ایران را تضمین کرد و مانع از بازگشت ارتجاع و استبداد در کسوت جدید شد.

قدرت به‌مثابه‌ی «تعهد وجودی»

در این معماری نوین، قدرت از بند «بیولوژی» و «مالکیت» رها شد. وقتی قدرت بر اساس «تعهد وجودی» تعریف شود، دیگر نه ابزاری برای سرکوب، بلکه فضایی برای فداکاری می‌شود. رهبری در این‌جا نه یک «جایگاه»، بلکه یک «عمل مداوم رهایی» است که راه را برای سوژه‌های دیگر می‌گشاید.

افق‌های نوین: امکان جهانی «پسا-جنسیت»[5]

تجربه‌ی انقلاب ایدئولوژیک، اکنون فراتر از مرزهای یک سازمان، به‌‌مثابه‌ی یک «آزمایشگاه انسانی» برای آینده نگریسته می‌شود. پرسش این است: این رخداد چه افقی را پیش روی بشریت درگیر در بن‌بست‌های بنیادگرایی و پوچی مدرنیته می‌گذارد؟

الگویی برای جنبش‌های رهایی‌بخش

انقلاب ایدئولوژیک به ما آموخت که تنها راه غلبه بر استبدادهای ریشه‌دار و فاشیسم (مانند بنیادگرایی مذهبی)، نه قدرت نظامی بیشتر، بلکه یک «ساختار انسانی برتر» است. جنبش‌های آینده می‌توانند از این الگو بیاموزند؛ در این الگو:

۱. رهایی زن، یک مطالبه‌ی صنفی نیست؛ بلکه موتور محرک هرگونه تحول واقعی است.

۲. برای تغییر جهان، ابتدا باید «رژیم قدرت» را در درون خود سوژه ویران کرد.

افق «زن، مقاومت، آزادی» در پرتو ۴۰ سال تجربه

پیشتازی زنان در قیام‌های سراسری در شهرهای ایران در واقع تجلی بیرونی همان گسستی است که مجاهدین ۴۰ سال پیش در درون خویش آغاز کردند. انقلاب ایدئولوژیک، زیربنای نظری و کادر انسانی لازم برای تحقق این شعار را فراهم کرده است. افق پیش رو، تولد ایرانی است که در آن «انسان» نه با جنسیتش، بلکه با «عاملیت آزاد» و «مسئولیت یگانه‌ی اجتماعی‌اش» سنجیده می‌شود.

پایان پیش‌تاریخ بشریت

ما در آستانه‌ی جهانی هستیم که در آن، جنسیت دیگر یک «تقدیر ستم‌بار» نیست. انقلاب ایدئولوژیک این واقعیت را برجسته کرد که رهایی، فرآیندی دشوار ولی دست‌یافتنی است. این رخداد، «امکان جهان دیگر» را نه در تخیل، بلکه در گوشت و پوست و استخوان سوژه‌های رهاشده‌اش به اثبات رسانده است. این، همان لحظه‌ای است که به تعبیر مارکس، «پیش‌تاریخ بشریت» (عصر سلطه و طبقه) به پایان می‌رسد و «تاریخ واقعی انسان رها» آغاز می‌شود.

رهایی به‌مثابه‌ی «شرط آغازین»، نه «پیامد نهایی»

در پارادایم انقلاب‌های کلاسیک، رهایی همواره به‌‌مثابه‌ی یک «پاداش» در انتهای مسیر سرنگونی تصور می‌شد. ولی انقلاب ایدئولوژیک، این منطق خطی را درهم‌شکست و اعلام کرد که «رهایی، شرط امکان مبارزه است.» این بازتعریف، پیامد عمیقی در اخلاق سیاسی دارد:

برای تغییر ساختارهای دگم بیرونی، ابتدا باید «جهان درونی» را از زنجیرهای مالکیت و جنسیت رها کرد. در این‌جا، مبارز به کسی تبدیل می‌شود که پیشاپیش در «جهان آزاد» زندگی می‌کند، حتی اگر در محاصره و اسارت باشد.

در آستانه‌ی «جهان پسا-جنسیت»

انقلاب ایدئولوژیک مجاهدین، تمامی گفتمان‌های سنتی (مارکسیسم، لیبرالیسم و فمینیسم کلاسیک) را با یک پرسش هستی‌شناختی روبرو می‌کند: اگر عبور از «منیت جنسیتی» ممکن است، چرا باید هم‌چنان انسان را در قفس دوقطبی «مرد/زن» تعریف کرد؟

افق نوین این انقلاب، ما را به جهانی پرتاب می‌کند که دارای ویژگی‌های زیر است:

۱. سوژه نه بر اساس بدن (مرد یا زن)، بلکه بر اساس «عاملیت رهایی‌بخش» تعریف می‌شود.

۲. قدرت دیگر نه ابزار سلطه‌ی مردانه است و نه سهم‌خواهی زنانه؛ بلکه به یک «انرژی یگانه‌ساز» برای خدمت به جمع تبدیل شده است.

۳. خانواده از یک نهاد اقتصادی-بیولوژیک (مبتنی بر مالکیت و غریزه) به یک ساختار آگاهانه بر پایه‌ی «ارزش‌های مشترک» تحول می‌یابد.

۴. بدن دیگر تقدیری نیست که سرنوشت اجتماعی ما را بنویسد، بلکه ابزاری است در خدمت اراده‌ای که می‌خواهد تاریخ را از نو بسازد.

از مطالبه تا براندازی نمادین

انقلاب ایدئولوژیک به ما می‌گوید که برای آزادی، نباید به دنبال تغییر «قانون» بود، بلکه باید «ماهیت قانون‌گذار» (سوژه) را تغییر داد.

این تجربه، پایان عصر «انسان تحت تملک» و آغاز عصر «انسان آزاد یگانه» است. این است میراث مریم رجوی برای ایرانی که در آستانه‌ی یک تولد خیره‌کننده، شگرف و زیباست؛ تولدی که در آن «زن، مقاومت، آزادی» نه یک شعار، بلکه حقیقت زیسته‌شده‌ی یک ملت خواهد بود.

هجرت از «منطق تملک» به «ساحت رهایی»

اگر جهان کنونی بر تثلیث سهمگین «جنسیت، مالکیت و فردیت» استوار شده است، انقلاب ایدئولوژیک با جسارتی بی‌نظیر اعلام کرد که این ستون‌ها وحی منزل نیستند. عبور از این سه لایه، نه یک آرمان‌شهر انتزاعی، بلکه یک «امکان عینی» است که شرط تحقق آن، جراحی عمیق در روان سوژه است.

برای آزاد کردن جهان، باید نخست از «منطق جهان» رها شد. تا زمانی که ما جهان را با عینک «مردسالاری» (سلطه) و «فردیت تملک‌گرایانه» (منفعت) می‌بینیم، هر انقلابی تنها بازتولید همان اسارت قدیمی با نامی جدید خواهد بود. رهایی واقعی یعنی هجرت به جهانی که در آن «دیگری»، نه رقیب یا ابزار، بلکه پاره‌ای از هستی رهاشده‌ی ماست.

رخدادی که همواره در «حال آغاز» است

این کتاب پایان ندارد؛ زیرا رخدادی که در این صفحات کالبدشکافی شد، هنوز در حال تپیدن و گسترش است. تولدی که در سال ۱۳۶۴ اتفاق افتاد، نه یک نقطه‌ی بسته در تقویم، بلکه آغاز «امکان جهانی» است که بشریت قرن‌ها در انتظار آن بوده است.

در این افق نوین، انسان دیگر با زنجیرهای پیشینی تعریف نمی‌شود: نه با بدن خویش: که او را به غریزه محدود کند؛ نه با تاریخ خویش: که او را به تکرار ستم وادارد؛ نه با جنسیت خویش: که او را در نقش ظالم یا مظلوم محبوس سازد؛ بلکه تنها با «آزادی خویش»: که والاترین وجه هستی اوست.

پیش‌شرط هرگونه پیروزی سیاسی. رهایی وجودی یعنی خلع سلاح کردن مستبد درونی است؛ یعنی رسیدن به نقطه‌ای که در آن، سوژه دیگر با تهدید مرگ، فقر یا تنهایی مرعوب نمی‌شود. این رهایی، پیوندی ناگسستنی با «سلب مالکیت از خویشتن» دارد.

این نوشتار، شهادتی است بر این‌که «جهان دیگر» ممکن است: جهان پساجنسیت؛ جهانی که فراتر از دوقطبی‌های کلیشه‌ای شرق و غرب، و فراتر از چانه‌زنی‌های مرسوم فمینیستی قرار دارد. در این جهان، رهایی دیگر یک «مطالبه» نیست که باید از قدرتی طلب کرد، بلکه «ماهیت بنیادین انسان» است که باید آن را زندگی کرد. انقلاب ایدئولوژیک، بذری است که در خاک تاریخ ایران کاشته شده و میوه‌ی آن، انسانی است که جز به آزادی، به هیچ قانونی تن نمی‌دهد.


پانوشت: ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ــــــــــ


[1] Badiou, Being and Event.


[2] Female Hegemony


[3] رجوی، زنان نیروی تغییر، ص۲۹.


[4] رجوی، زنان نیروی تغییر، ص۴۸.


[5] Post-Genderity

ارسال یک نظر

0 نظرات

Pagination Scripts Facebook SDK Overlay and Back To Top